و فريادكنان از اسكندر خواستند ، كه بوسى به او بدهد و اسكندر او را بآغوش كشيده بوسيد .
2 - كنتكورث راجع به اين قضيّه چنين گويد ( كتاب 9 ، بند 10 ) : « اسكندر ، كه جهانگيريهاى خود را كافى نميدانست و ميخواست عظمت خود را فوق بزرگى بشر قرار داده از باكوس تقليد كند ، امر كرد دهاتى را ، كه در سر راه بود ، با گل و رياحين تزيين كردند و در آستانههاى خانهها ظروفى پر از شراب گذاردند . بعد ارّابههاى بزرگ ساخته و آن را با پارچههاى گرانبها تزيين كرده سربازان را در اين گردونهها نشاند . در سر اين كبكبه ، پادشاه و دوستان و درباريان او بودند و تمامى اينها تاج گل بر سر داشتند . از يكطرف آنها ، صداى نى و از طرف ديگر نغمات لير ( آلت موسيقى ، كه شبيه عود است ) بلند بود . خود اسكندر با دوستانش در گردونهاى پر از ظروف طلا حركت ميكرد . كليه قشون هفت روز تمام در حال مستى پيش ميرفت . براى مغلوبين ، اينها چه طعمه خوبى بودند . اگر آنها قدرى جسارت ميداشتند ، كه بر فاتحين خود در اين احوال فسق و فجور بتازند ، هزار نفر مرد هشيار و جرى كافى بود ، كه ناگهان كار مقدونيها را در ميان اين عيش و عشرت و در حال بىخبرى ، كه نتيجه مستى شبانهروز بود ، بسازد ، ولى چون نام و ارزش هر چيز باقبال بسته است ، اين كار اسكندر هم ، كه عادتا شرمآور است ، باعث نام او گشت ، زيرا مردمان معاصر و قرون بعد به اين روش قشون اسكندر در حال مستى و با فسق و فجور ، از ميان مللى كه هنوز خوب مطيع نشده بودند ، با حيرت نگريستند و خارجيها اين رفتار را از اطمينان مقدونيها به خود دانستند ، و حال آنكه از تهوّر آنها ناشى بود . باوجود اين ، جلّاد از پى اين دبدبه عيش و عشرت روانه بود ، زيرا آسپاست ، كه از آن بالاتر ذكرى شد ، محكوم باعدام گرديد . اين قضيّه حقيقتى را نمود : نه شقاوت مانع از عيش و عشرت است و نه اين مانع از آن » .
راجع به آسپاست مقتضى است ذكر شود ، كه بقول مورّخ مذكور ، اين شخص والى كرمان بود و ، چون در غياب اسكندر او را متّهم كردند ، كه ميخواسته شورشى برپا كند ، وقتى كه باستقبال پادشاه مقدونى آمد ، او روى خوشى بوى نشان داد ،
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1868
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٨٦٨