پس از آن هلهلهء سربازان برخاست و گويندهء اين جمله نزد اسكندر گرامىتر گشت ( همانجا ، بند 3 ) .
روايت پلوتارك
راجع بجنگ اسكندر با مالّيان روايت پلوتارك همان روايت آريّان است ، ولى مورّخ مذكور گويد ( اسكندر ، 84 ) ، كه پادشاه مقدونى چند زخم برداشت و يكى از هنديها تيرى به طرف او انداخت كه از جوشن گذشته به بالاى پستانش آمد و اسكندر افتاد . پس از آن ، اين هندى حمله كرده خواست با قمه كار او را بسازد ، كه در اينوقت پسستاس « 1 » و ليمنه « 2 » در رسيدند و خودشان را سپر اسكندر قرار دادند . دوّمى كشته شد ، ولى اوّلى چندان مقاومت كرد ، تا اسكندر برخاست و هندى را كشت . بعد ضربتى به گردن اسكندر آمد . اين ضربت بقدرى شديد بود ، كه اسكندر افتاد و بيهوش شد . در اين حين مقدونيها او را بخيمهاش برده تير را با زحمت زياد از تن او بيرون كشيدند .
عرض پيكان سه انگشت و طول آن چهار انگشت بود . پس از آن اسكندر چند روز در تحت معالجه بود ، تا اينكه مقدونيها روزى در درب خيمهء او همهمه كردند ، با اين مقصود ، كه او را ببينند . در اينحال او لباس پوشيد و بملاقات آنها شتافت .
پس از آن قربانىها براى خدايان كرده به راه افتاد ، ولى در عرض راه چند دفعه از كشتيها پياده شده شهرهائى را با مملكتى وسيع باطاعت درآورد .
مطيع شدن مردم اكسىدراك و مالّيان
پس از آن بقول آريّان ( كتاب 6 ، فصل 4 ، بند 4 ) :
بقيّه مردم مالّيان و اعاظم شهرهاى اكسىدراك بعدّهء 150 نفر رسولانى با هداياى كمياب هند نزد اسكندر فرستاده عذر خواستند ، از اينكه زودتر اظهار انقياد نكردهاند . جهت آن بود ، كه اين مردمان از زمان جهانگيرىهاى باكوس آزاد بودند و اين آزادى گرانبها را ميخواستند محفوظ دارند ( معلوم است ، كه براى خوشآمد اسكندر چنين گفتهاند ، جهانگيرى باكوس افسانه است و هنديها بافسانههاى يونانى معتقد نبودند ) ولى حالا حاضرند از پادشاهى ، كه از نژاد خدايان است ، تمكين كنند . اسكندر
هامش
( 1 ) -Peucestas .( 2 ) -Limnee .