بقضاوت اسكندر و ما لايقند ، جانشين او گردند ، فرماندهى را به عهده خواهد گرفت .
چطور از ميان آنهمه مردمان جنگجو به وطن خود برگرديم ، و حال آنكه بعضى هنوز باطاعت درنيامدهاند و برخى ، چون ديگر ترسي از اسكندر نخواهند داشت ، ياغى خواهند شد . چگونه از آنهمه رودهاى بزرگ بگذريم ، چه وسايلى داريم و چه بايد بكنيم ؟ اسكندر ، ديگر وجود ندارد » .
براى اسكات مقدونيها به آنها گفتند ، كه اسكندر هنوز زنده است ، ولى اين حرف را باور نكردند ، چنان كه او مجبور شد به خط خود بنويسد ، كه به زودى باردو خواهد آمد . اين وسيله هم مفيد نيفتاد ، زيرا اندوه و ترس باعث ترديد بود و ميگفتند ، كه اين نامه را يكى از صاحبمنصبانش ساخته ( آريّان ، كتاب 6 ، فصل 4 ، بند 2 - 3 ) .
چون خبر اين احوال به اسكندر رسيد ، از عواقب آن بيمناك گشته گفت ، او را بكنار هيدرااتس ببرند ، تا در آنجا بكشتى نشسته باردوئى ، كه در محلّ تلاقى اين رود با رود آلسهزينس زده بودند ، برود . وقتى كه كشتى اسكندر باردو نزديك شد ، بامر او پيشانى كشتى را باز كردند و همه او را ديدند ، ولى چون ترديد داشتند ، كه زنده باشد ، كشتى پيشتر رفت و او دست خود را به طرف سپاه دراز كرد . در اينوقت فريادهاى شادى از اردو برخاست و همه دستهايشان را به آسمان بلند يا بسوى اسكندر دراز كردند . بعد تخت روان او را آوردند ، ولي او ترجيح داد بر اسب نشيند . در اينوقت هلهلهء شادى بلند شد و در سواحل و جنگلها طنين انداخت . بعد ، وقتى كه اسكندر بخيمهء خود رسيد و پياده شد ، دور او را گرفتند . يكى دستش را ميبوسيد ، ديگرى زانوهايش و سوّمى لباسش را . نهآرخ گفته ، كه دوستان اسكندر در اينموقع او را ملامت كرده گفتند : « خود را بچنين خطرى انداختن وظيفه سرباز بود ، نه كار فرمانده » ، ولى يكنفر سرباز باسيانى را اين ملامت خوش نيامد و بلهجهء خشن خود گفت : « نصيب پهلوانان همين چيزها است ، آنهائى كه كارهاى بزرگ انجام ميدهند ، بايد رنجهاى بزرگ هم ببرند » .
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1828
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٨٢٨