بيش از هر رود ديگر هند . پادشاه آن مملكت را كساندرامس « 1 » مينامند و قواى او چنين است : 20 هزار سوار ، 120 هزار پياده ، دوهزار ارّابه و چهار هزار فيل ، كه در موقع جنگ مسلّح ميشوند . اسكندر اين حرف را باور نكرد و پروس را طلبيده اطّلاعات او را پرسيد . او هم اطّلاعات فهژ را تأييد كرده گفت ، اين مردم را گانداريد « 2 » مينامند ( اينجا هم بايد اشتباه شده باشد گانگريد صحيحتر به نظر ميآيد ) و پادشاه آنها شخصى است ضعيف النّفس و بىنام . او پسر دلّاكى است . پدرش ، چون صباحت منظر داشت ، محبوب ملكه گرديد و او بر اثر عشق ، پادشاه را كشته دلّاك را بتخت نشانيد . اسكندر فهميد ، كه طرف شدن با گانداريدها كارى است بس مشكل ، ولى ، چون كاهنه معبد دلف به او گفته بود ، كه مغلوب شدنى نيست و كاهن معبد آمّون سلطنت روى زمين را بوى وعده داده بود ، اميد داشت ، كه نسبت به اين مردم هم فاتح گردد .
روايت كنتكورث
نوشتههاى اين مورّخ راجع بوقايع پس از جنگ پروس در همان زمينه است ، كه ذكر شد و در باب سوفىتس ، وقتى كه او نزد اسكندر آمده ، چنين نوشته ( كتاب 9 ، بند 32 ) : او لباسى داشت ارغوانى و دامنهاى آن بساق پا ميرسيد . صندلهايش از طلا بود و مكلّل بجواهر . دستبند و بازوبند مرواريد داشت ، بگوشهايش الماسهائى آويخته بود ، كه از حيث درخشندگى و بزرگى حيرتآور بشمار ميرفت . دبوسى « 3 » بدست داشت كه با زمرّدهاى رنگارنگ مزيّن بود . آن را به اسكندر داده اظهار انقياد كرد .
در اينجا سگهائى هست ، كه به آنها آموختهاند ، هر زمان حيوانى را ببينند ، پارس نكنند . اين سگهاى شكار دشمنان شيرند . بعد كنتكورث از جنگ سگها با شير حرف زده گويد : آنچه را ، كه نوشتهاند ، من ذكر ميكنم و ، چون باور ندارم ، نه ميتوانم آن را تأييد و نه از ذكرش خوددارى كنم . باقى نوشتههاى او راجع به فهژ و غيره موافق شرحى است ، كه گذشت .
هامش
( 1 ) -Xandrames .( 2 ) -Gandarides .( 3 ) - چوگان سلطنت ، كه اروپائىهاSceptreگويند .