اسكندر رفت بر اسبى ديگر نشيند ، پروس دور شد . در اينوقت برادر تاكسيل ، كه از طرف اسكندر پيش رفته بود ، به او رسيده گفت ، من صلاح تو را در اين ميبينم ، كه تسليم شوى . شايد با اين رفتار در امان باشى پروس ، كه از شدّت جريان خون در ضعف بود ، از اين حرف به خود آمده گفت : « من از اين حرف تو خوب دانستم ، كه تو برادر تاكسيل ، يعنى آن خائنى ، كه وطن و سلطنت خود را به اسكندر تسليم كرد » . اين بگفت و تيرى به طرف او انداخت ، كه از سينهء برادر تاكسيل گذشته از پشت او بيرون آمد . پس از آن پروس فيل خود را تند راند ، ولى چون فيل از زيادى جراحتها نميتوانست تند بدود ، پروس ايستاد و سپاهيان كم خود را جمع كرده با مقدونيهائى ، كه او را تعقيب ميكردند ، در گيرودار شد . اسكندر در اينوقت به او رسيد و از پافشارى و سماجت او مبهوت گشته گفت براى مقاومت كنندگان امانى نيست . مقدونيها باران تير بر سربازان پروس بباريدند و خود او از شدّت ضعف بالاخره از فيل به زير لغزيد . فيلران پروس بتصوّر اينكه او ميخواهد پائين بيايد ، فيل را به زانو درآورد و فيلهاى ديگر هم ، چون اين مشق را آموخته بودند ، همه به زانو درآمدند و در نتيجه خود پادشاه و سربازانش اسير گشتند .
اسكندر پنداشت ، كه پادشاه مرده است و امر كرد اسلحهء او را برگيرند ، ولى همين كه مقدونيها خواستند ، چنين كنند ، فيل پروس آنها را بلند كرده بر پشتش نهاد .
پس از آن مقدونىها از هر طرف فيل را تيرباران كردند و ، چون اين حيوان باوفا بمرد ، پروس را بلند كرده بر ارّابهاى گذاشتند . بعد پروس چشمان خود را نيمهباز كرد و اسكندر فهميد ، كه نمرده است و بوى گفت : « بدبخت ، باوجود اينكه شهرت مرا شنيده بودى ، چه ديوانگى تو را بر آن داشت ، كه با من بجنگى ، و حال آنكه ديدى ، كه چون تاكسيل اظهار انقياد كرد ، من با چه رحم و مروّت با او رفتار كردم » او جواب داد : « چون ميپرسى ميگويم ، من گمان نميكردم كسى دليرتر از من باشد ، زيرا از قواى خود آگاه بودم ، ولى قواى تو را نسنجيده بودم . معلوم شد ، كه تو دليرترى . باوجود اين خود را بدبخت نميدانم ، زيرا پس از تو شخص اوّلم » .
بعد اسكندر گفت : بعقيدهات من حالا بچهسان بايد با تو رفتار كنم ؟ پروس
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1796
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٧٩٦