تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1779

مساهمون:

ص١٧٧٩
راجع به اراتس‌تن ، علاوه بر آنچه در مدخل گفته شده ، مقتضى است بگوئيم ، كه او از فلاسفهء اسكندرائى بود ، در 276 ق . م تولد يافت و در سنّ 80 سالگى آنقدر از غذا خوردن خوددارى كرد ، تا بمرد . م . ) .

روايت پلوتارك

مورّخ مذكور وقايع زمانى را ، كه اسكندر در حوالى هند قبل از رسيدن برود سند بوده ، مرتبا ذكر نكرده ، ولى راجع به شهر نيسا يا ( نيس ) « 1 » چنين گويد ( كتاب اسكندر ، بند 79 ) : چون اسكندر ديد ، كه اين شهر بواسطهء رودى تند وسايل دفاعى دارد و مقدونيها جرئت نمىكنند به شهر مزبور يورش برند ، خود به طرف رود دويد و ، همين كه بكنار آن رسيد ، گفت « آه من چقدر حقيرم ، كه شناو كردن را نياموخته‌ام » . در اين حين ، كه در فكر گذشتن از رود بود ، ديد سفرائى از طرف شهر آمدند ، تا آن را تسليم كنند . رسولان از سادگى لباس او در حيرت شدند . بعد اسكندر گفت ، چيزى كرسى مانند آوردند و به آكوفيس « 2 » مسن‌ّترين رسولان گفت ، آن را برگير و بنشين . اين رفتار اسكندر رئيس رسولان را بسيار ممنون داشت و او به اسكندر گفت ، چه بايد بكنيم ، تا از دوستان تو شويم . اسكندر جواب داد ، كه ميخواهم ، تو پادشاه اين مردم شوى و آنها صد نفر از بهترين هم‌شهرىهاى خود را نزد من بفرستند ، تا گروى باشند . آكوفيس لب‌خند زده گفت : « آقا ، اگر من بايد اين ولايت را اداره كنم ، بهتر است ، كه بهترين همشهرىها را نگاهداشته بدترين آنها را نزد تو فرستند » .

روايت كنت‌كورث

مورّخ مذكور گويد ، پس از آن اسكندر بشهرى رسيد ، كه موسوم به نيس بود و اردوى خود را در جائى ، كه جنگل بود ، زد . از شدّت سرما مقدونيها درختان را انداخته آتشهائى روشن كردند و شعله از جائى به جائى سرايت كرده تمام معابر محلّ را ، كه از چوب سدر ساخته بودند ، بسوخت . بعد آتش بساير جاها سرايت كرد و هرچه سوختنى
هامش
( 1 ) -Nyse .( 2 ) -Acophis .