هنديها و سكاها بما برسد . اينها جنگيهائى هستند ، كه شانهء آنها با تك سر مقدونيها مساوى است . بر اثر بادهنوشى همه فرياد كردند ، كه اين نقشه براى نجات آنان بهترين وسيله است . در اين مجلس شخصى بود كبارس « 1 » نام ( ديودور نوشته باگداراس « 2 » نام - كتاب 17 بند 83 ) از اهل ماد ، كه ميگفت در فن ساحرى قوى است ، ولى در حقيقت چيز زيادى نميدانست . او گفت ، براى خادمى اطاعت به از اظهار عقيده است ، زيرا در صورت اوّلى او با مخاطراتى ، كه براى همهكس هست ، شركت مىكند و در مورد دوّم بدست خودش خود را بمخاطره مياندازد .
در اينوقت بسّوس جامى از شراب به او داد و كبارس سخن خود را دنبال كرده چنين گفت : از خطاهائى ، كه طبيعت براى انسان تهيّه كرده ، يكى اين است ، كه ما در كارهاى ديگران بيش از كارهاى خودمان مآلبين هستيم . از مشورتى ، كه شخص فقط با خودش بكند ، نتيجهاى جز اختلال نميتوان گرفت : گاهى ترس ، وقتى شهوت و در بعض موارد رجحانى ، كه بفكر خودمان ميدهيم ، ما را كور ميدارد . بار سنگينى بدوش تو است و آن تاج شاهى است . اين بار را بايد با احتياط كشيد ، و گرنه خدا نكرده اين بار تو را خرد خواهد كرد . عقل لازم است ، نه شتابندگى . بعد ، چنان كه كنتكورث گويد ، او اين مثل باخترى را آورد : سگ ترسو هرقدر بلندتر لاى زند ، همانقدر كمتر ميگزد و رود ، هرقدر عميقتر است ، كمتر صدا مىكند . پس از اين سخنان همه منتظر بودند ، كه او عقيدهء خود را بگويد . بالاخره مفاد عقيدهء او اين بود ، كه جنگ با اسكندر كارى است بيهوده .
هرقدر بسّوس تند برود ، اسكندر از او تندتر خواهد رفت ، زيرا اميد تندتر از ترس حركت مىكند . بهرجا برود ، اسكندر در دنبال او خواهد بود . پس بهتر است برود و تسليم شود ، شايد تاجى را ، كه از دست فاتح ميگيرد ، بهتر بتواند حفظ كند . از اين سخنان كبارس بسّوس خشمناك شد و قمهء خود را كشيد ، تا به او حمله كند ، ولى در اين احوال يكى از حضار دست بسّوس را گرفت و غوغائى
هامش
( 1 ) -Cobares .( 2 ) -Bagodaras .