برميگشتيد و نه روى زنان و اطفالتان را ميديديد ، و حال شما حال مردى ميبود كه سرش را قطع كردهاند و بىروح و بىنام بازيچه دشمنان گشته » . سخنان آمينتاس ، بر خلاف انتظارش ، اسكندر را خوش نيامد ، زيرا او ميخواست بجهانگيرىهاى خود ادامه دهد و مناسبت نداشت ، كه خانه و زنان و اطفال سربازان را بخاطر آنها آرند . بعد نوبت حرف زدن به سنوس ، كه خواهر فيلوتاس را بزنى داشت ، رسيد و او شديدتر از همه به فيلوتاس حمله كرد و فريادزنان چنين گفت :
« اين خائن مقصّر است از اين حيث ، كه خواست نسبت به پادشاه و وطن و لشكر پدركشى كند » اين بگفت و سنگى ، كه در زير پا داشت ، برداشت ، تا به طرف فيلوتاس پرتاب كند . همه تصوّر كردند ، كه سنوس با اين اقدام ميخواهد چنان كند ، كه فيلوتاس ديگر عقوبتهاى زجر را نداشته باشد ، ولى اسكندر دست او را گرفته گفت اوّل بايد گذاشت ، كه مقصّر از خود دفاع كند . من راضى نيستم نسبت به او طورى ديگر رفتار شود .
پس از آن به فيلوتاس اجازه داده شد حرف بزند ، ولى از جهت بار گران بدبختى يا بسببى ديگر او نتوانست سر خود را بلند كند يا دهان بگشايد . پس از آن اشكها از چشمان او سرازير و ضعف چنان بر او مستولى گشت ، كه افتاد روى كسى ، كه او را نگاهداشته بود . بعد ، او بمرور به خود آمد و حاضر شد ، كه حرف بزند . در اينموقع اسكندر به او گفت : ميدانى كه مقدونيها قضات تو هستند ، آيا به زبان آنها نطق خواهى كرد ؟ فيلوتاس جواب داد : « در اينجا غيراز مقدونيها عدّهاى زياد از حضّار ديگر هم مىبينم و گمان ميكنم ، كه اگر در همان زبان حرف بزنم ، كه تو سخن راندى ، بهتر حرفهاى مرا خواهند فهميد . مقصود من اين است ، كه بيشتر اشخاص حرفهاى مرا بفهمند » . اسكندر رو بسربازان كرده فرياد برآورد :
« مىبينيد ، كه او از همه چيز وطن خود و حتّى از زبانش هم متنفّر است . اين تنها كسى است ، كه نميخواهد به آن زبان حرف بزند . بهر زبانى ، كه خواهد حرف بزند ، مختار است ، ولى بخاطر داشته باشيد ، كه او عادات ما را هم مانند زبان ما دشمن است » اسكندر اين بگفت و از مجمع بيرون رفت .
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1664
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص١٦٦٤