كمان و گردونهء داريوش را ديدند ، اينحال براى آنها دست داد ) . اسكندر ، پس از اينكه جهت را دانست ، در ابتداء خواست ميثرن « 1 » حاكم سارد را ، كه بايران خيانت ورزيده آن شهر محكم را به اسكندر تسليم كرده بود ، نزد ملكهها بفرستد ، تا آنها را آگاه كند ، كه داريوش نمرده ، ولى پس از قدرى تأمل بخاطرش آمد ، كه اين شخص بايران خيانت كرده و ممكن است ، كه ملكهها از ديدن او بيشتر در اندوه و غصّه فرو روند . بنابراين ، يكى از درباريان خود را ، كه لئوناتوس « 2 » نام داشت به اين كار مأمور كرد . او با عدّهء كمى از قراولان بدر خيمهء ملكهها درآمد و گفت به آنها اطّلاع دهند ، كه از طرف پادشاه آمده . كسانى ، كه در درب خيمه ايستاده بودند ، همين كه قراولان مسلّح را ديدند ، خود را بدرون آن انداخته فرياد برآوردند ، كه آخرين دقايق ملكهها دررسيده و سپاهيانى آمدهاند ، تا اسرا را بقتل برسانند . ملكهها ، چون اين بشنيدند ، اجازهء دخول به لئوناتوس ندادند و در انتظار اجراى امر فاتح خاموشى اختيار كردند . لئوناتوس مدّتى منتظر اجازهء ورود گرديد و ، چون خبرى نيامد و كسى هم از خيمه خارج نميشد ، قراولان را در دهليز گذارده خود وارد خيمه شد . در اينحال باز اضطرابى شديد براى ملكهها دست داد و از لئوناتوس خواهش كردند ، كه آنها را بقتل نرساند ، تا نعش داريوش را دفن كنند . لئوناتوس جواب داد ، كه داريوش زنده است و كسى هم درصدد قتل آنها نيست . به عكس آنها هميشه ملكه خواهند بود و احترامات سابق را خواهند داشت . پس از شنيدن اين خبر سىسىگامبيس « 3 » مادر داريوش اجازه داد ، كه زير بازويش را بگيرند و برخاست . روز ديگر اسكندر امر كرد جسد مقتولين مقدونى را دفن كنند و از مقتولين ايرانى نعش سرداران را دفن كردند .
بعد اسكندر بمادر داريوش اطّلاع داد ، كه مختار است نعش هريك از مقتولين ايرانى را ، كه بخواهد ، موافق آئين پارسى دفن كند . ملكه عدّهء كمى انتخاب كرد ( راجع بدفن اجساد ايرانيها ديودور ساكت است ، پلوتارك نوشته ، كه اسكندر
هامش
( 1 ) -Mithrene .( 2 ) -Leonatus .( 3 ) -Sisygambis .