مطلب بايد بخاطر آورد ، كه موافق عادات كاريّه ، پادشاهان آن ، كه دستنشاندهء ايران بودند ، خواهرشان را ازدواج ميكردند و پس از فوت پادشاهى زنش جانشين او ميشد ، ولو اينكه پادشاه اولاد ذكور ميداشت . نوشتهاند ، كه ادا طعامهاى لذيذ و شيرينىها و حلويات ممتاز براى اسكندر ميفرستاد ، تا مشمول عنايت او گردد .
اسكندر ، چون ديد اين نوع طعام با احوال ايام جنگ موافقت نميكند ، روزى در ضمن تشكر گفت « به خود اينقدر زحمت مدهيد ، زيرا للهء من لئونيداس براى من آشپزهاى بهترى تهيه كرده بود : حركت صبح ناهار من بود و ناهار ساده و كم - شام من » ) .
اسكندر ، چون ديد شهر هاليكارناس مقاومت مىكند ، ماشينهاى قلعهكوب خود را خواست و در پنج استادى شهر اردو زد . پس از آن ساخلو هاليكارناس بيرون آمده با مقدونيها جنگيد و به شهر برگشت . بعد اسكندر با اين تصوّر ، كه ميتواند شهر ميندوس « 1 » را ، كه در نزديكى هاليكارناس واقع بود ، بواسطهء خيانت اهالى آن تسخير كند ، شبانه با قسمتى از قشون خود به ديوار شهر نزديك شده امر كرد ديوار را خراب كنند . مقدونىها به اين كار پرداخته برجى را خراب كردند ، ولى مقصود اسكندر حاصل نشد ، زيرا برج طورى افتاد ، كه انقاض آن راه مقدونيها را به شهر سدّ كرد . از طرف ديگر اهالى شهر از افتادن برج بيدار شده بدفاع كوشيدند و ممنن هم قسمتى از ساخلو هاليكارناس را بكمك آنها فرستاد . پس از آن اسكندر باز متوجّهء هاليكارناس گرديد و ، چون اين شهر خندقى داشت ، كه عرض آن 30 و عمقش 15 ارش بود و مقدونيها نميتوانستند از آن بگذرند ، مصمّم شد اين خندق را پر كند . مقدونيها با زحمات زياد خندق را پر كردند و بعد ماشينهاى قلعهكوب را به كار انداخته و رخنهاى در ديوار پديد آورده خواستند داخل شهر شوند ، ولى مدافعين سخت مقاومت كردند ، زيرا حضور ممنن دل آنها را قوى كرده بود و ديگر اينكه كمك تازهنفس دمبدم به آنها ميرسيد . تمام روز بجنگ گذشت و مقدونيها بهرهمندى نيافتند . بعد ممنن با اين خيال ، كه چون مقدونيها
هامش
( 1 ) -Myndus .