تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1234

مساهمون:

ص١٢٣٤
تسّاليان ، چون به اسكندر كمك كرده بودند ، پاداش يافتند . اسكندر قرض آنها را به شهر تب ، كه صد تالان بود بخشيد . بعد در شهر تب بعدّهء كمى از اهالى آن ، كه در ميان آنها چند نفر كاهن بودند ، آزادى داد . در ميان اين اشخاص اسم زنى را تىموكله « 1 » نام ذكر ميكنند . قضيّهء او چنين بود : يكى از سركردگان اسكندر اين زن را اسير و بىسيرت كرد و بعد ، از او پرسيد ، كه نفيس‌ترين اشياء خود را كجا پنهان داشته‌اى ؟ تىموكله اشاره بچاهى كرده گفت ، در اين چاه و ، چون سركردهء مزبور بلب چاه رفته خم شد ، تا در درون چاه بنگرد ، زن از پشت ، دو پاى او را كشيده بچاه سرازيرش كرد و در حينى ، كه سركردهء مزبور بيهوده تلاش ميكرد ، تا مگر از چاه بيرون آيد ، تىموكله چند سنگ بسرش نواخته كار او را بساخت . بعد كسان سركرده او را گرفته نزد اسكندر بردند و او پرسيد ، تو كيستى ؟ زن جواب داد : « خواهر ته‌آژن « 2 » ، يعنى آن كسى كه رئيس تبىها بود و براى آزادى يونان كشته شد . چون خواستم از دست بردى ، كه بناموس من شده بود ، انتقام بكشم ، راهزنى را ، كه شرف مرا ربوده بود ، كشتم . اگر تو ميخواهى روح سركرده‌ات را با كشتن من راضى كنى ، بدان ، كه براى زن عفيفه ، پس از اينكه عصمت او لگدمال شد ، ناچيزتر از همه‌چيز زندگانى است و هرقدر تو در ريختن خون من شتاب كنى ، باز دير است ، زيرا من شرف خود و آزادى وطنم را به خاك سپرده و باوجود اين هنوز زنده‌ام » . اسكندر از اين سخن به خود آمده گفت تقصير با سركردهء من بوده و پس از آن زن را ستود و امر كرد آزادش كنند و اقربايش را نيز از قيد برهانند . امّا شهر تب ، كه در تاريخ يونان نام بزرگى داشت و مردان نامى از خود بوجود آورده بود ، از اين زمان نيست و نابود شد ، زيرا اسكندر بشوراى نمايندگان يونانى رجوع كرد ، تا معلوم دارند ، كه با شهر تب چه بايد كرد و ، چون مردمان ب‌اسى و فوسه از اهالى تب كينه‌ها در دل داشتند و تصوّر ميكردند ، تا شهر تب به پا است ، دشمنى آنان بر طرف نخواهد شد .
هامش
( 1 ) -Timoclee .( 2 ) -Theagene .