مينمايد ، قضيّهء ذيل است . در آن زمان اسبهاى تسّالى از حيث زيبائى معروف بودند . روزى اسبى براى فيليپ از اين ولايت يونانى آورده بودند و ، چون سرش بسر گاو نر شباهت داشت آن را بوسهفال « 1 » ميناميدند . اسب مزبور بقدرى تندخوى و سركش بود ، كه از دوستان و مستحفظين فيليپ كسى نتوانست بر آن بنشيند .
در اينحال در اطراف فيليپ مذاكره شد ، كه اين اسب وحشى بىمصرف را رها كنند در جلگه آزاد باشد . اسكندر آهى كشيده گفت ، اسب به اين زيبائى را بواسطهء ترس و كمدلى از دست ميدهند . فيليپ برگشته به او گفت ، اشخاصى را كه از تو در اين فن ماهرترند ، بى جهت توهين مكن . او جواب داد ، اگر اجازه دهيد من او را رام ميكنم . فيليپ : « اگر نكردى چه ؟ » اسكندر : « قيمت اسب را ميپردازم » . فيليپ خنديد و بالاخره قرار بر اين شد ، كه اگر او اسب را رام كرد ، از آن او باشد و قيمت آن را فيليپ بپردازد ، و الّا خودش قيمت آن را بپردازد ، بىاينكه صاحب اسب گردد . اسكندر پس از تحصيل اجازه اسب را رو بآفتاب داشت ، تا سايهء خود را نبيند ، زيرا ملتفت شده بود ، كه اسب از سايهء خود رم مىكند . بعد از اين كار چند دفعه دست بيال اسب كشيده او را بنواخت و پس از اينكه از حرارت اسب قدرى كاست ، چابكانه جست و بر اسب نشست .
اسب بر دو پا ايستاد ، بعد لگد انداخت و تلاش كرد ، كه از قيد دهنه برهد و ، چون موفق نشد ، اسكندر را برداشت و در جلگهء هموار تاخت . اسكندر جلو او را رها كرد ، تا هرقدر ميخواست دويد و گاهى هم با مهميز او را بدويدن تحريك كرد . بالاخره اسب خسته شد و رام گرديد ، ولى اسكندر او را راحت نگذاشت و چندان دوانيد ، تا بالاخره اسب بكلّى از نفس افتاد و ايستاد . در اينوقت كه اسكندر نزد فيليپ برگشته بود ، پياده شد و فيليپ ، كه از شادى در پوست نميگنجيد ، به اطراف خود نگريست و بعد رو به اسكندر كرده گفت : « اسكندر ، مقدونيّه براى تو كوچك است ، در فكر مملكتى وسيعتر باش » ( پلوتارك ، اسكندر ، بند 8 - كنتكورث ، كتاب 1 ، بند 3 ) .
هامش
( 1 ) -Bucephale .