بدعوى اسكندر ، كه ميخواست همه او را پسر ژوپىتر بدانند ، مىخنديد و روزى بپسرش نوشت ، كه بى جهت باعث تحريك خشم ژونن « 1 » نسبت به او نگردد ( موافق عقايد يونانىها ژونن زن ژوپىتر بود ) . در اين مراسله المپياس شايعهاى را دروغ دانست ، كه مكرّر آن را اساسا تأييد كرده بود ، چه در موقع حركت اسكندر به طرف آسيا او بپسرش گفته بود « فراموش مكن ، كه نژاد تو از كى است و خودت را لايق چنان پدرى ، كه تو داشتى ، نشان ده » . چيزى كه متّفق عليه همه مىباشد ، اين است : چون نطفهء اسكندر بسته شد ، تا زمانيكه او به دنيا آمد معجزههاى گوناگون و علاماتى دلالت ميكرد ، كه مردى فوقالعاده به دنيا خواهد آمد ، مثلا فيليپ در خواب ديد ، كه بر شكم المپياس مهرى خورده ، كه نقش شيرى را مينمايد و بعدها اسكندر اين شايعه را شنيد و از اين جهت بود ، كه در ابتداء اسم اسكندريّه ، يعنى شهرى را كه در مصر بنا كرد ، لئونتوپوليس « 2 » ناميد ، زيرا خواب فيليپ را آريستاندر « 3 » ، يعنى تردستترين غيبگوئى ، كه بعدها رفيق پادشاه جوان و كاهن او گرديد ، چنين تعبير كرد : « پسر فيليپ داراى روحى بزرگ خواهد شد » . شبى كه المپياس زائيد ، آتشى معبد ديان را در افس ، كه معروفترين معبد آسيا بود ، بسوخت ( اين معبد يكى از عجائب هفتگانهء عالم قديم بشمار ميرفت و ديوانهاى « 4 » ، چنان كه نوشتهاند ، آن را آتش زد ، تا اسمش در تاريخ جاويدان بماند . افس چنان كه مكرّر گفته شده از مستعمرات يونانى در آسياى صغير بود ) . مغهائى ، كه در آن زمان در افس بودند ( مقصود مورّخ از مغها در اينجا بايد سحره باشد نه كاهنان مذهب زرتشت ) ، گفتند در جائى مشعلى روشن شده ، كه شعلههاى آن روزى تمام مشرق را فرو خواهد گرفت و باز چنين اتّفاق افتاد ، كه در اين زمان فيليپ ، كه تازه پوتىده « 5 » مستعمرهء آتنى را تسخير كرده بود ، از پيشرفتهاى ديگر خود خبر يافت . توضيح آنكه ارابههاى او در بازيهاى المپ گوى سبقت ربودند و
هامش
( 1 ) -Junon .( 2 ) -Leontopolis( يعنى شهر شير ) .
( 3 ) -Aristandre .( 4 ) -Herostrate .( 5 ) -Potidee( اين شهر در مقدونيّه واقع بود و آن را اكنون پىناكا نامند ) .