سپس مورّخ مذكور چند فقره پيشگوئى را ، كه راجع به اسكندر و هفستيون قبل از مرگشان شده بود ، ذكر مىكند و چنين گويد : آريستوبول گفته ، يكى از هترها كه مشّاق قشون بود ، و آپولّودور آمفىپوليسى « 1 » نام داشت ، بامر اسكندر در غياب او نزد مازه والى بابل بماند . اين شخص ، چون ديد ، كه اسكندر پس از مراجعت از هند با اشخاصى ، كه در سر مشاغلشان ماندهاند ، رفتارى سخت دارد ، بر خود لرزيد و از برادرش پىتاگور « 2 » كه غيبگو بود ، خواهش كرد ، راجع بآتيه او تفأل زده نتيجه را بگويد . برادرش جواب داد : بگو از كى ميترسى ، تا نتيجه را بگويم .
آپولّودور اسم هفستيون را برد و پىتاگور از روى رودههاى حيوان قربانىشده تفأل زده نوشت ، كه او به زودى خواهد مرد . اين نامه از بابل بهمدان يكروز قبل از مرگ هفستيون رسيد . بعد آپولّودور سؤالى راجع به اسكندر كرد و همان جواب آمد . پس از آن ، چون خواست صداقت خود را به اسكندر بنمايد ، نزد او رفته شرح قضيّه را بيان كرد و اسكندر نه فقط از او بددل نشد ، بل او را نواخت .
آريستوبول گويد ، كه اين خبر را از خود غيبگو دارد و او بعدها موافق همان علامات راجع بمرگ پرديكّاس و آنتىگون پيشگوئى كرد و آنچه گفته بود واقع شد . راجع باوّلى - پيشگوئى در موقع جنگ او با بطلميوس بود و راجع بدوّمى - قبل از جنگ ايپسوس « 3 » . بعد آريّان حكايت خود را دنبال كرده چنين گويد ، وقتى كه كالانوس به طرف خرمن هيزم ميرفت ، با تمامى هترها روبوسى كرد و ، چون به اسكندر نزديك شد ، گفت : « ما يكديگر را در بابل خواهيم ديد و در آنجا با تو روبوسى خواهم كرد » . در آنزمان چندان توجهى به اين حرف نكردند و پس از مرگ اسكندر آن را بخاطر آوردند ( كتاب 7 ، فصل 5 ، بند 4 ) .
پس از ورود به بابل
اسكندر در بابل هيئتى را ، كه يونان فرستاده بود ، پذيرفت .
آريّان گويد ، معلوم نشد ، كه مقصود اين هيئت چه بود . گويا ميخواستند تاجهائى هديه كنند و تبريك مراجعت بگويند .
هامش
( 1 ) -Apollodore . d'Amphipolis .( 2 ) -Pythagore .( 3 ) -Ipsus .