در اينموقع پرديكّاس دخالت كرده به اسكندر گفت : قسم بتمامى خدايان و به خود هفستيون ، كه من او را در نخجيرى ديدم و از دهان او شنيدم ، كه گفت ، اگر آگاتوكل بر من گريه كرد ، نه از اين راه بود ، كه مرا مرده يا خداوندى مرا دروغ بداند ، بل به ياد دوستى ما نتوانست از گريه خوددارى كند . اين مجعولات باعث نجات آگاتوكل گرديد و گرنه او را ، باوجود اينكه خدمات زياد به اسكندر كرده بود ، در ازاى اين وفادارى بدوستش ميكشتند ( اگرچه مطلب واضح است ، باز توضيح مىشود . جهت خطر از اينجا بوده ، كه چرا آگاتوكل هفستيون را موجود فانى دانسته ، و حال آنكه اين سردار و دوست اسكندر بدرجه الوهيّت ارتقا يافته بود و نميبايست بر او گريست ، زيرا بر خدايان نميگريند ) .
چندى گذشت و اسكندر براى تفريح و دور كردن اندوه از خود به قصد كوسّيان « 1 » حركت كرد . اين مردم در كوهستانى در همجوارى ماد سكنى دارند ، وحشى و جنگىاند و بوسيله راهزنى زندگانى ميكنند . شاهان پارس به آنها وجهى ميدادند ، تا جلگهها را از تاختوتاز آنها ايمن دارند ، زيرا اينها ، چون در جنگى شكست ميخوردند ، بكوهها و جاهاى سخت پناه ميبردند و بنابراين همه ساله ، وقتى كه شاهان از همدان به بابل ميرفتند ، مبلغى به آنها برسم انعام داده ميشد ، تا مانع از عبور آنان نشوند . اسكندر با قصد حمله به آنها قشون خود را به دو قسمت تقسيم و پس از چهل روز آنها را مستأصل كرد . قسمتى از سپاه در تحت فرمان خود اسكندر بود و قسمت ديگر را بطلميوس فرمان ميداد . كوسّيان ، براى اينكه اسراى خود را پس بگيرند ، بىشرط مطيع و تسليم گشتند . بعد اسكندر امر كرد در جاهاى مساعد قلاعى بسازند ، تا پس از حركت او اين مردم نتوانند ياغى شوند .
روايت آريّان
اين مورّخ گويد ( كتاب 7 ، فصل 4 ، بند 2 ) : بعض حركات و رفتارها كه به اسكندر در عزادارى هفستيون نسبت دادهاند ، كذب است ، مثلا اينكه گفتهاند ، او خودش ارّابه جنازه را كشيد و معبد اسكولاپ ،
هامش
( 1 ) -Cosseens .