بالاخره بفحّاشى كشيد ، زيرا اوّلى منزلى را ، كه دوّمى گرفته بود ، به نىزن خود اويوس نام تخصيص داد و اومن را براند . اين نزاع داشت بالا ميگرفت ، كه اسكندر دخالت كرده آن را فرونشاند . بعد مورّخ مذكور گويد : در جلگههاى ماد اسبهاى زياد تربيت ميكنند و آنها را نيسائى نامند . اين اسبها درشت و شكيلاند ، عدّه آنها در موقعى ، كه اسكندر از اينجا ميگذشت ، به پنجاههزار ميرسيد ، ولى ميگفتند كه سابقا عدّه آنها سه برابر بود ، ليكن در موقع ناامنى ، كه از جنگها حاصل شد ، راهزنان بيشتر اسبها را ربودند . اسكندر در اينجا سى روز بماند و در اينوقت آتروپات والى ماد براى اسكندر صد زن بربر آورد ، كه ميتوانستند اسب بتازند و اسلحهشان سپر و تبر بود . شايد اينها باقىمانده مردم آمازون بودند . بعد در باب مرگ هفستيون مورّخ مزبور چنين گويد : اسكندر در مسابقه اسبدوانى جوانان حضور داشت ، كه ناگاه به او خبر دادند ، كه هفستيون در حال نزع است .
اسكندر سراسيمه برخاسته به منزل او شتافت ، ولى وقتى رسيد ، كه او درگذشته بود . از تمامى آلام و ناملايماتى ، كه براى اسكندر روى داده بود ، اين قضيّه ، چنان كه خودش ميگفته ، سختتر بوده . او نالهها كرد و فريادها برآورد . بعد كنتكورث چيزهائى را ، كه ديگران نوشتهاند ، تكرار كرده گويد : اسكندر براى سوارهنظامى ، كه به هفستيون سپرده بود ، رئيسى انتخاب نكرد . از اين ببعد اين دسته را دسته هفستيون ناميدند و بيرق آن را تغيير ندادند . پس از آن امر كرد ، در تمام مملكتش مردم عزادار شوند . تشييع جنازه و مراسم دفن بقدرى مطنطن بود ، كه كسى چنين چيزى بخاطر نداشت . اسكندر سههزار نفر از سپاه خود طلبيد ، كه به ياد هفستيون بازى و جنگ كنند . دوستان اسكندر ، چون ميديدند ، كه او خيلى مغموم است ، براى خوشآمدش در تجليل اسم هفستيون نسبت به يكديگر سبقت ميجستند و بالاخره بىحيائى را به جائى رسانيدند ، كه گفتند اين سردار خدائى بود . پس از آن آگاتوكل « 1 » نامى از اهل سامس جانش در مخاطره بزرگ افتاد ، زيرا ديدند ، كه او از جلو قبر هفستيون گذشت و گريست .
هامش
( 1 ) -Agathocle .