احضار آنتىپاتر
كنتكورث روايت خود را دنبال كرده گويد ( همانجا ) : عدّه اشخاصى ، كه مرخص شدند ، بيش از دههزار نفر بود .
كراتر مأمور شد اينها را باوطانشان برساند و ، اگر حادثهاى براى او در راه روى داد ، پولىپرخون جانشين او گردد . در همينوقت اسكندر تصميم كرد ، كه آنتىپاتر نايب السّلطنه خود را از مقدونيّه احضار كرده اين شغل را به كراتر واگذارد ، زيرا بين نايب السّلطنه و المپياس ( مادر اسكندر ) كدورتى بود و هركدام ديگرى را متّهم ميداشت باينكه با استبداد رفتار مىكند و از ابّهت سلطنت ميكاهد .
وقتى كه خبر فوت اسكندر ، قبل از اينكه او مرده باشد ، به مقدونيّه رسيد ، المپياس ( مادر اسكندر ) و كلاپاتر ( خواهر او ) باعث اغتشاشى شدند و بالاخره قرار دادند كه اوّلى در اپير سلطنت كند و دوّمى در مقدونيّه . بعد كه نامهاى در اين باب رسيد و اسكندر سر آن را گشود ، تا بخواند هفستيون هم ، از آنجا كه صندوقچه اسرار اسكندر بود ، بنامه نگاه ميكرد و ميخواند . در اينموقع اسكندر مهر خود را بيرون آورده بر لب او گذاشت ، تا بفهماند ، كه نبايد اين خبر را به كسى بگويد .
گويند ، كه اسكندر از رفتار مادرش و آنتىپاتر بيك درجه ناراضى بود و ، چون از دواعى مادرش اطلاع يافت ، خشمناك گشته گفت : « توقّف ده ماهه من در شكم مادرم براى من خيلى گران تمام مىشود » . نسبت به آنتىپاتر هم ظنين بود و مىگفت ، فتحى كه نسبت به اسپارتىها كرده ( قضيه آژيس ) و نيابت سلطنت متمادى فكر او را مشوّش داشته و مانند نايب السّلطنه رفتار نميكند . روزى كه از استحكام و ثبات قدم و درستى او تمجيد ميكردند ، اين كلمات را به زبان آورد : « ظاهرا او سفيد به نظر ميآيد ، ولى اگر درون او را بنگريم ، سرخ است » . اسكندر سوءظن خود را نسبت به او پنهان ميداشت و نميگذاشت ، كسى از نارضامندى او آگاه شود .
باوجود اين تصوّر كردند ، كه چون آنتىپاتر از احضار خود نگران بود و ميترسيد ، كه نابودش كنند ، كنگاشى بر ضدّ اسكندر كرد ، كه پس از چندى باعث مرگ او شد .
آريّان در اين باب گويد ، كه اگرچه بين آنتىپاتر و مادر اسكندر كدورت بود ، به اين