تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
را داد و امر كرد قسمتى را ، كه متعلق به مغ‌ها است ، به آنها بدهند و باقى را در صندوقهائى گذارده از عقب قشون حمل كنند ، تا هر زمان ، كه بخواهد پاداشهائى بسپاهيان خود بدهد ، خزانه در دسترس او باشد . بعد كوروش از نديدن آبراداتاس اظهار حيرت كرد و يكى از خدمهء او گفت : « آقا ، آبراداتاس در جنگ مصريها كشته شد و سپاه او بجز چند نفر رفقايش فرار كردند ، چنان كه گويند ، زنش جسد او را يافته و بر عرابهء او گذارده بكنار رود پاكتول برده . در آنجا خواجه‌ها و خدمهء او در زير يكى از تپه‌هاى همجوار مشغول كندن قبر شده‌اند . زنش روى خاك نشسته ، سر آبراداتاس را روى زانو گرفته و بهترين لباس شوهرش را بجسد او پوشانيده » . كوروش ، چون اين بشنيد ، دستش را بران خود زده روى اسب جست و با هزار سوار به محل مزبور شتافت . پيش از حركت به گاداتاس و گبرياس امر كرد ، كه بهترين لباس و زينت‌ها را بياورند ، تا جسد دوست خود را با آن بپوشد و عدهء زيادى اسب ، گاو و حشم ديگر آماده سازند تا براى او قربان كنند . چون كوروش به پان‌ته‌آ رسيد و ديد ، كه او روى خاك نشسته و جسد شوهرش در جلو او است ، اشك زياد از چشمانش سرازير شد و با درد و اندوه چنين گفت : « افسوس ، اى دوست خوب و باوفا ، ما را گذاشتى و درگذشتى » اين بگفت و دست مرده را گرفت ، ولى اين دست در دست كوروش بماند ، زيرا يك نفر مصرى آن را با تبر از بدن جدا كرده بود . اين منظره بر تاثّر كوروش افزود و پان‌ته‌آ فريادهاى دردناك برآورده دست را از كوروش گرفت و بوسيد و بساعد آبراداتاس چسبانده گفت « آخ كوروش ، تأسف تو چه فايده برايت دارد ، من سبب كشته شدن او شدم و شايد تو هم شده باشى . ديوانه بودم ، كه او را همواره تشجيع ميكردم ، لايق دوستى تو باشد . او هيچگاه در فكر خود نبود ، بلكه ميخواست همواره به تو خدمت كند . او مرد و بر او ملامتى نيست ، ولى من ، كه به او اين پندها را ميدادم ، هنوز زنده‌ام و پهلوى او نشسته‌ام » . وقتى كه پان‌ته‌آ اين سخنان را ميگفت ، كوروش ساكت بود و همواره اشك ميريخت . بالاخره خاموشى را قطع كرده چنين گفت : « بلى ، او با بزرگترين نام درگذشت ، او فاتح