تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
ندارند . پس از اينكه غلط خود را دريافتم ، چون از دلف دور بودم ، شخصى بدانجا فرستاده از خدا پرسيدم « آيا اولاد خواهم داشت ؟ » او جواب نداد . من مقدارى زياد سيم و زر نثار و هزاران حيوان براى او قربانى كردم . بعد چون موقع را مساعد ديدم ، پرسيدم : « چه كنم كه داراى اولاد شوم ؟ » او جواب داد ، كه اولاد خواهم داشت و صحيح گفت ، زيرا من پدر شدم ، ولى چه فايده ، يكى از پسرانم گنگ است و ديگرى ، كه دلير بود ، در عنفوان جوانى درگذشت . چون بار اين دو مصيبت بر دوشهاى من سنگين ميآمد ، باز كس فرستاده پرسيدم : « چه كنم ، تا در باقى عمر سعادتمند باشم ؟ » او جواب داد : « كرزوس ، خودت را بشناس ، تا در زندگانى خوشبخت باشى » . اين گفته مرا غرق شادى كرد و پنداشتم ، كه خداوند در ازاى چنين چيز سهلى مرا خوشبخت ميدارد ، زيرا گمان ميكردم ، كه ممكن است انسان ديگرى را بشناسد يا نشناسد ، ولى كسى نيست ، كه خودش را نشناسد . از اين وقت من با آرامش زيستم و فقط بواسطه مرگ پسرم از اقبال ناراضى بودم ، ولى از روزيكه من با پادشاه آسور بر ضدّ شما همدست شدم ، خود را در معرض همه نوع مخاطرات ديدم . با وجود اين من از جنگ برگشتم ، بىاينكه زيانى به من رسيده باشد . از اين جهت من از خدايان شكوه ندارم ، زيرا ، همين كه ديدم ، كه نميتوانم پا فشارم ، بواسطه حمايت خدايان با كسان خود بىاندك آسيبى از ميدان جنگ بيرون شدم ( مقصود كزنفون جنگ اوّل كرزوس با كوروش است ) . حالا بار ديگر فريب ثروتهاى خود را خورده به حرف اشخاصى گوش دادم ، كه ميخواستند ، من رئيس آنها شوم ، يا بسخنان كسانى ، كه هدايائى به من ميدادند و يا بستايش چاپلوسهائى ، كه به من همواره ميگفتند ، بهركس ، كه من فرمان دهم ، اطاعت خواهد كرد و من بزرگترين موجود فانى هستم . از اين حرفها من بر خود باليده فرماندهى را پذيرفتم ، زيرا ، چون خود را نميشناختم ، يقين داشتم ، كه من فوق ديگرانم و ميتوانم با تو ، كه خون خدايان در عروقت جارى است ، با تو ، كه از نسل شاهانى ، با تو ، كه از كودكى با پرهيزكارى و تقوا خو گرفته‌اى ، ستيزه كنم ، و حال آنكه اوّل كسى ، كه از نياكان من بود و سلطنت داشت ، آزادى را با تخت سلطنت