جنگ ، شكست بر جانى بيگ افتاد و دو كس معتبر از همراهان او اسير شدند و سرهاى ايشان را به مصر فرستادند .
و در اين سال آنچه در اقليم هند سانح شده آنكه چون هوشنگ فوت شد و محمد شاه حكومت مالوه يافت ، به واسطهء تأديب جمعى از كفار اطراف ولايت مالوه ملك مغيث جهان را با لشكرى آراسته روان ساخت و محمود خان ، پسر او در تدبير تسخير ملك بود . و چون خاطر از جانب فرزندان ديگر هوشنگ فارغ كرد ، در فكر دفع محمد شاه [ شد ] . و محمد شاه خود هميشه مست مىبود و در وقت مستى كسى به او گفت كه « محمود خان داعيهء سلطنت دارد . » پس او در مقام قتل او شد . و محمود را همان لحظه آگاه كردند و او چون به غايت قوى بود ، ديگر تنها به درگاه نيامد و هميشه با مردم و خويشان خود مستعد به ملازمت مىآمد و معاودت مىكرد . و محمد شاه به غايت انديشناك شده دانست كه محمود خان آگاه شده است و چون بر او قدرت نداشت در مقام عجز شد ، چنان كه روزى دست محمود خان را گرفته به درون حرم خود برد و چون زن او از خويشان محمود خان بود ، در حضور او گفت كه « محمود خان نمىگويم گناه من را ببخش . از تو توقع جانبخشى دارم . » و محمود خان در برابر سخنان ملايم گفت ، اما دماغش از سوداى سلطنت پر بود و به حسب ظاهر روز مىگذرانيد . تا آنكه به فرمودهء او در شراب محمد شاه را زهر دادند .
بعد از فوت محمد شاه جميع امرا كه مىدانستند محمود خان ارادهء سلطنت دارد ، فى الحال مسعود خان ، پسر بزرگ محمد شاه را به سلطنت برداشتند و محمود خان را طلب نمودند .
محمود خان كه مرد كاردان [ ى ] بود در جواب فرستاد كه « اگر جمعى از امرا به اينجا آيند كه مشورت كرده به در دولتخانه رويم بهتر است . » و آن بىعقلان متوجه خانهء محمود خان شدند و محمود خان جمعى را كه در كمين نشانيده بود چون آن جماعت درون آمدند ، همه گرفتار شدند و تتمهء امرا با مسعود خان سوار شده مستعد جنگ شدند . و محمود خان به رسم سلاطين از خانه بيرون آمده بر سر دولتخانه آمده و با مسعود خان و تمام امرا جنگ كرد و ايشان را شكست داده و مسعود خان امان خواسته رخصت يافت و به گجرات رفت ، و عمر خان ، پسر ديگر محمد خان گريخته جان بيرون برد .
و محمود خان كس به طلب پدر فرستاد و پدرش مراجعت نمود و به پدر پيغام كرد كه « سلطنت حقّ شماست . » پدر در جواب فرستاد كه « شايستهء سلطنت بجز شما كسى نيست . » و در بيست و نهم شوال سنهء هشتصد و سى و نه محمود خان ، محمود شاه خلجى « 1 » شد و سكه و
هامش
( 1 ) . ق : صلحى