روزى جمعى از صوفيان كه از اقصى ممالك روم به قصد مريدى سلسلهء صفويّه به ايران آمده بودند و به سبب كثرت شاه طهماسب به حال ايشان كما ينبغى نمىپرداخت و ايشان طايفهطايفه به صنايع مشغولى كرده اوقات مىگذرانيدند ، در ميدان سعادت قزوين با داروغهء بازار به جهت امرى به غايت سهل نزاع كردند . و از طرفين دست و سرى چند شكسته شد . و داروغهء بازار شكايت به درگاه برد ؛ چه ، آن جماعت قريب به هفت هشت هزار كس بودند و قدرت بر تأديب ايشان نداشت .
و شاه اسماعيل از غايت بدگمانى يقين كرد كه اين نزاع به تحريك شاهزادگان و امراى قزلباش است كه به وقت اشتداد فتنه قصد او كنند . لاجرم بىتأمل به مسيب خان تكلو ، برادر قزاق خان كه از طرف مادر به شاه خويش بود و قزوين به جاگير او مقرر بود ، حكم كرد كه با لشكر خود به ميدان رفته صوفيان را به قتل آورد . و مسيب خان با آنقدر مردم كه حاضر داشت ، فى الحال بر سر خانههاى صوفيان رفته كه اكثر ايشان از جنگ خبر نداشتند . بالضروره در مقام حفظ نفس شده به جنگ ايستادند . و مسيب خان به ايشان ظفر نيافت .
و اين خبر به شاه رسيده قلق و اضطرابش بيشتر شد . و مرتضى قلى خان برناك را نيز به كمك مسيب خان فرستاد . و همان لحظه حكم كرد كه مجموع شاهزادهها را به قتل آوردند .
شمخال خان نخست به خانهء ابراهيم ميرزا ، ولد بهرام ميرزا آمده او را بىجهت هلاك كرد . و سليمان ميرزا را كه خواهرزادهاش بود و به افيون عادت داشت ، به موجب حكم چندان افيون خورانيد كه هلاك شد . « 1 » و سلطان مصطفى ميرزا و سلطان محمود ميرزا را بىجهت هلاك گردانيد . و سر عليقلى ميرزا ، پسر سلطان حسين ميرزا را در ميان آهك چندان نگاه داشت كه درگذشت . و سلطانعلى ، ولد شاه طهماسب را كه به حد بلوغ نرسيده بود ، نيشتر بر مردمك هر دو چشمش زدند .
مجملا هريك از فرزندان شاه را به عقوبتى به قتل رسانيد . و بجز سلطان محمد خدابنده كه با دو پسر در شيراز بود و يك پسر ديگر كه در رى بود ، ديگرى از اولاد شاه طهماسب باقى نماند . « 2 » و چند كس از قورچيان معتمد خود را به ايلغار به سيستان فرستاد كه به منزل بديع الزمان
هامش
( 1 ) . سلطان سليمان ميرزا برادر تنى پريخان خانم بود . به هنگامى كه در مشهد خادمباشى آستانهء رضوى بود به خوردن ترياك معتاد شد و شاه طهماسب او را به دربار فراخواند تا از ترياك خوردنش بازدارد ، ولى موفق نشد . - فلسفى ، زندگانى شاه عباس ، ج 1 ، ص 22 ، پانوشت .
( 2 ) . شاه اسماعيل و سلطان محمد از يك مادر بودند . شاه اوايل به دليل رعايت حال مادر ، از كشتن وى امتناع داشت ، ولى در ماه رجب 985 كه صاحب پسرى شد و نام او را با تفأل از غزلى از حافظ « ابو الفوارس شجاع الدين محمد » گذاشت ، ترديدش در كشتن محمد ميرزا و ساير فرزندان او از بين رفت . ماجرا را در زندگانى شاه عباس ( ج 1 ، ص 24 ) مطالعه فرماييد .