تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5671

مساهمون:

ص٥٦٧١
و ميرزا شاه حسين ارغون چون خاطر از جانب ميرزا يادگار ناصر جمع كرد و از بىقوتى لشكر حضرت پادشاه مطلع گشت ، نزديك‌تر آمده كشتىهاى اردوى حضرت پادشاه را به تصرف درآورد . و ديگر آن حضرت را توقف در پاى قلعه ميسر نشد . ناچار به طرف بكر معاودت فرمود و در نزديكى بكر از ميرزا يادگار ناصر كشتى به جهت عبور طلب نمود . ميرزا كه با مردم تته نيز موافق بود به ايشان پيغام كرد كه شب آمده كشتىها را به تصرف درآوردند . و صباح عذر گفت كه مخالفان كشتىها را برده‌اند . و آن حضرت چند روز به واسطهء كشتى معطل گشت . آخر الأمر دو كس از زمينداران بكر به ملازمت آن حضرت آمده چند كشتى كه در آب غرق كرده بودند ، بيرون آوردند و آن حضرت عبور فرمود . و ميرزا يادگار ناصر چون از عبور آن حضرت مطلع گشت ، از غايت حيرت و خجالت بىآنكه به ملازمت آن حضرت مشرف شود بر سر ميرزا شاه حسين كه غافل بود ايلغار نموده و به جمعى كثير از مردم تته كه از كشتى بيرون آمده بودند رسيده بسيارى از ايشان به قتل آورده و جمعى دستگير نموده معاودت نمود . و ميرزا شاه حسين ارغون نيز بعد از اين جنگ به تته مراجعت كرد . و ميرزا خجل و شرمسار به ملازمت آن حضرت آمده سرهاى مخالفان را به نظر درآورد و بار ديگر آن حضرت گناه او را عفو فرموده از گذشته مطلقا سخنى بر زبان نياورد . و بار ديگر ميرزا شاه حسين و ميرزا يادگار ناصر با يكديگر اتفاق نمودند . و ميرزا شاه حسين از ميرزا يادگار ناصر آن دو زميندارى كه كشتى به حضرت پادشاه داده بودند طلب نمود . و ايشان مطّلع شده به اردوى حضرت پادشاه پناه بردند . و ميرزا كس فرستاده و معروض داشت كه « با اين دو كس معاملات مالى ولايت بكر كه به جاگير من عنايت شده است ، در ميان است . » آن حضرت فرمود كه چند كس همراه زمينداران نزد ميرزا رفته و بعد از تنقيح معامله ايشان را به اردوى آن حضرت بازآورند . و چون چشم ميرزا يادگار ناصر بر ايشان افتاد فى الفور هردو را از كسان پادشاهى به زور گرفته نزد ميرزا شاه حسين فرستاد . و ديگر باره بر سر مخالفت رفته ديگر به ملازمت آن حضرت نيامد . و مردم اردوى حضرت پادشاه كه به غايت پريشان حال بودند ، يك‌يك و دودو نزد ميرزا يادگار ناصر رفتن آغاز نمودند . و منعم خان و برادرش نيز انديشهء گريختن داشتند . و اين معنى بر آن حضرت ظاهر شده به حبس ايشان حكم فرمود . و ميرزا يادگار ناصر از غايت بىآزرمى ارادهء نمود كه با آن حضرت به جنگ بيرون آيد . و به اين عزيمت سوار شد . و آن حضرت نيز مطلع شده به قصد جنگ سوارى اختيار فرمود . و هاشم بيگ نامى كه نزد ميرزا اعتبار تمام داشت ، او را از اين عمل شنيع بازداشته ، خواهى نخواهى برگردانيد . و بر حضرت