تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5653

مساهمون:

ص٥٦٥٣
همچنين گجراتيان از اطراف آغاز مخالفت نموده جميع مغولان در احمدآباد جمع آمدند . و سلطان بهادر چون از اين اخبار مطلع شد ، متوجه احمدآباد گشت . و عسگرى ميرزا و يادگار ناصر ميرزا به خاطر گذرانيدند كه « با سلطان بهادر در گجرات مقاومت مشكل است . بهتر آن است كه چون حضرت پادشاه در ماندو توقف فرموده‌اند به آگره رفته آن ولايت را متصرف شويم » و عهد كردند كه ميرزا عسكرى پادشاه باشد و هندو بيگ وكيل ، و ديگر ميرزايان هر ولايت كه مىخواسته باشند ، متصرف شوند . و به اين نيت عازم جانپانير شده گجرات را به سلطان بهادر گذاشتند . و چون نزديك قلعهء جانپانير رسيدند و ارادهء تاراج خزانهء جانپانير نمودند ، بردى بيگ مانع شد و حصار را استوار ساخت . و به حضرت جنت‌آشيانى از داعيهء ايشان اعلام نمود . و آن حضرت صلاح در آن دانست كه قبل از آنكه ميرزايان به آگره رفته فتنه برانگيزند ، به آگره رفته شود . و كوچ‌بركوچ متوجه آگره گشت . و سلطان بهادر متوجه جانپانير شد . و بردى بيگ طاقت توقف نياورده آنچه توانست از خزاين همراه گرفته متوجه ملازمت پادشاه شد . و ميرزايان چون از توجه حضرت جنت‌آشيانى به آگره آگاه شدند ، از اينجا رانده و از آنجا مانده ، خجل و شرمسار علاج در ملازمت حضرت جنت‌آشيانى دانستند و در نواحى كاب كرجى ملازمت كرده ، معروض داشتند كه « از عهدهء نگاه داشتن گجرات با وجود حيات « 1 » سلطان بهادر بيرون نتوانستيم آمد . » و آن حضرت از نهايت مكارم اخلاق با آنكه بر انديشهء ايشان مطلع شده بود و مثل گجرات ولايتى كه به مشقت بسيار به دست آورده بود ، از دست رفته بود ، عذرهاى نامسموع ايشان را مسموع داشته تغافل فرمود و كوچ‌بركوچ به آگره تشريف آورد . و تمام گجرات بار ديگر به تصرف سلطان بهادر درآمد . و عبد الرشيد خان ، حاكم ده روز در جانپانير توقف نموده متوجه سورت و جوبه‌گر شد ؛ چه ، از فرنگان به وقت عجز مدد طلبيده بود و يقين مىدانست كه ايشان مىرسند و . . . « 2 » اراده داشت كه در آن نواحى باشد تا آنكه فرنگان را به هرطريق كه توانند به ولايت خود برگردانند . و چند روز به سير و شكار گذرانيد كه خبر رسيدن پنج شش هزار فرنگى رسيد . و فرنگان چون نزديك به ديب رسيدند ، خبر مراجعت حضرت پادشاه و استقلال سلطان بهادر شنيده از آمدن پشيمان شدند و اتفاق نمودند كه به هرحيله كه توانند ، بندر ديب را به تصرف درآورند . و سردار ايشان تمارض نموده بىحضورى خود را شايع گردانيد كه « به ملازمت سلطان بهادر نبايد رفت . »
هامش
( 1 ) . م : جناب . ( 2 ) . دو كلمه ناخوانا .