دو لشكر به يكديگر رسيد و هنوز خيمه نزده بودند كه سيد عليخان و خراسان خان كه هراول سلطان بهادر بودند ، از لشكر ظفر اثر مغول شكست خورده به سلطان بهادر ملحق شدند و لشكر گجرات دلشكسته شده فرود آمدند .
و سلطان بهادر با امرا در باب [ 670 الف ] طريق جنگ كردن مشورت كرد . حيدر خان گفت كه « فردا جنگ صف مىبايد كرد ؛ چه ، لشكريان از فتح چيتور قوى دلاند ، و هنوز از لشكر مغول چشم ايشان نترسيده است . » رومى خان كه صاحب اختيار ( بود گفت كه « توپخانهء بسيار ) « 1 » در اين سركار توپخانهء بسيار جمع آمده است ، چنان كه بجز قيصر روم ديگرى مثل اين توپخانه ندارد . صلاح در اين است كه بر گرد لشكر خندق زده هرروز طرح جنگ انداخته شود ، و لشكر مغول چون در برابر آيند به ضرب توپ و تفنگ اكثر هلاك خواهد شد . »
سلطان بهادر را اين رأى پسنديده افتاد . بر گرد اردوى خود خندق فرمود و مدت دو ماه هردو لشكر در برابر يكديگر نشسته بودند . و در اكثر ايام جوانان عاشق جنگ بيرون آمده تلاش نام و ننگ مىكردند . و سپاهيان مغول در برابر توپ و تفنگ كمتر مىرفتند .
و حضرت جنتآشيانى جمعى كثير را تعيين فرمود كه بر اطراف اردوى سلطان بهادر تاخت برده آنچه از بيرون اردو به او مىبرده باشند تاراج نمايند . و چون چند روز بر اين منوال گذشت ، در اردوى سلطان بهادر قحط شده غلّه مطلقا نايافت شد و علفى كه در آن نزديكى بود تمام شده به واسطهء خوف مغولان تيرانداز كسى را مجال آن نبود كه از لشكر دور تر رفته غله و كاه به اردو آورد . و اسب و اشتر و فيل و آدمى بسيار از بىقوتى و بىقوتى هلاك شدند . و لشكر گجرات بيدل شد .
و سلطان بهادر چون دانست كه ديگر توقف موجب گرفتارى است ، با پنج كس از امراى معتبر خود كه يكى حاكم برهانپور و ديگر قادر شاه ، حاكم مالوه بود ، از عقب سراپرده بيرون آمده به ماندو گريخت . و لشكريان چون از فرار سلطان آگاه شدند ، هركدام با جمعى به راهى گريختند . و حضرت جنتآشيانى بر فرار مخالف آگاه شده به عزيمت تعاقب سوار شد . و حيدر خان كه با جمعيّت بسيار به راه ماندو مىرفت رسيد . و به گمان آنكه سلطان بهادر است قصد او كرد . و با آن حضرت در اين وقت زياده بر سه چهار هزار كس نبودند و باقى لشكريان به تاراج مشغول بودند . و بسيارى از لشكر گجرات به قتل رسيدند . آن حضرت تا پاى قلعه ماندو آن جماعت را تعاقب نمود و سلطان بهادر حصارى شده چند روز مدّت محاصره امتداد يافت . و آخر سپاه ظفر پناه مغول شبى به قلعه برآمدند .
هامش
( 1 ) . ق : بياض است .