و سلطان بهادر در خواب بود كه غوغا بلند گشت و گجراتيان مضطرب شده هريك از راهى رو به گريز آوردند . و سلطان بهادر با پنج شش سوار به طرف گجرات رفت و حيدر خان و سلطان عالم به قلعهء منونگر « 1 » پناه بردند . و بعد از يك روز پايان بيرون آمد حيدر خان كه زخمدار بود ملازم شد . و سلطان عالم را پى بريدند . و آن حضرت بعد از سه روز از قلعهء ماندو پايان آمده متوجّه گجرات گشت . و سلطان بهادر خزانه و جواهر كه در قلعه چانپانير داشت به جانب بندر ديب فرستاد . و آن حضرت به پاى قلعهء چانپانير برآمد و سلطان بهادر طاقت توقف نياورده به جانب كنبايت رفت . و شهر محمدآباد به تصرف لشكر مغول درآمده به تاراج رفت و غنيمت بىحد و قياس به دست افتاد . و باز آن حضرت به تعاقب بهادر به تعجيل روان گشت .
و سلطان بهادر چون به كنبايت رسيد ، اسبان مانده شد . با اسب تازه زور تبديل نمود و به بندر ديب رفت .
و آن حضرت آخر همان روز كه بهادر گريخته بود به كنبايت رسيد و دو روز در كنبايت توقف نمود . آخر روز دويم بدر پى به رسم دادخواهان بر سر راه آمده به عرض رسانيد كه امشب مردم اطراف اين ولايت شبيخون خواهند آورد . آن حضرت پرسيد كه « تو را اين مهربانى به اين لشكر از كجا پيدا شد ؟ » در جواب گفت كه « پسر من در اين لشكر دستگير است .
خواستم كه حقى بر شما ثابت كرده پسر خود را خلاص كنم . » آن حضرت آن شب به كمال احتياط گذرانيد . قريب به صبح پنج شش هزار پياده شبيخون آوردند و لشكريان كه آگاه بودند از خيمهها بيرون آمده در بيرون اردو جمع شدند . و آنچه در اردو بود ، به غارت رفت . و چون صبح طالع شد ، مغولان از اطراف و جوانب گجراتيان را در ميان گرفتند و بسيارى از ايشان را به قتل رسانيدند .
و جام فيروز را كه سابقا حاكم تته بود و از لشكر ارغون شكست يافته به گجرات آمده بود و دختر خود را به سلطان بهادر داده و به وقت شكست سلطان بهادر به دست لشكر حضرت جنتآشيانى گرفتار شده بود ، در اين شب محافظانش [ 670 ب ] به گمان آنكه مبادا فرار نمايد ، به قتل آوردند . و همچنين حيدر خان گجراتى كه در قلعهء سونكبر مانده به ملازمت آمده بود ، در اين شب به قتل رسيد .
و روز ديگر اردوى ظفر قرين به طرف چانپانير كوچ كرده و قلعه محصور شد و اختيار خان كه ضابط قلعه بود ، لوازم قلعهدارى به جاى مىآورده و با آنكه در قلعه ذخيرهء چند ساله بود ، از يك طرف قلعه كه به غايت مرتفع و سنگ خاراست و جنگل عظيم در پايان آن واقع
هامش
( 1 ) . م : سونكر .