و سلطان سعيد خان بعد از آنكه محنت بسيار در مغولستان كشيد ، او نيز بىآنكه اطلاع بر احوال سلطان خليل و سلطان محمود خان داشته باشد ، متوجه ولايت اوزبك شد و نزد جانى بيگ خان آمده خبر قتل آن جماعت شنيد . و به حكم جانى بيگ خان ، خواجه على بهادر ، حاكم اندجان ، سعيد خان را محبوس ساخت . و در آن اوقات جانى بيگ خان سلطان از اسب افتاده بود و سرش بر زمين رسيده و اختلال به دماغش راه يافته . چون اجل سعيد خان نرسيده بود ، بعد از دو سه روز جانى بيگ گفت كه « من جلاد نيستم « 1 » كه سعيد خان را به قتل آورم . » و حكمى به خواجه على بهادر فرستاد كه « سعيد خان را رها كن كه به هرجا كه خواهد ، رود . » و خواجه على بهادر كه صاحب مروت بود ، آن نوشته را به سعيد خان نمود . و سعيد خان كه نااميد مطلق بود ، خوشحال گشته ، با خواجه على بهادر به صحبت شراب مشغول شد .
و جانى بيگ بعد از يك لحظه از حكم سابق پشيمان شده يكى از يساولان معتبر خود را فرستاد كه حكم قتل سعيد خان به تعجيل به خواجه على بهادر رساند . و به وقتى كه سعيد خان و خواجه على بهادر در مجلس نشسته بود ، يساول رسيده و حكم رسانيد . خواجه على بهادر گفت كه « دماغ سلطان مختل شده است . حكم اول چون رسيد ، سعيد خان را گذاشتم . اكنون او را كجا يابم ؟ » يساول جواب داد كه « عجب از شماست كه با وجود حضور سعيد خان اين سخن مىگوييد ! »
خواجه على بهادر برآشفت گفت كه « حقوق خدمات چند ساله اين نتيجه داد كه مثل تو شخصى من را تكذيب نمايد و به نادولتخواهى متهم كند . اكنون من تو را سياست مىكنم و جواب خان مىگويم . » و فى الحال فرمود كه به آن يساول چوب بسيار زده محبوس ساختند . و چند كس معتمد خود را همراه سعيد خان نموده او را در لباس قلندرى به سرحدّ بدخشان رسانيدند . و در آن وقت ميرزا جان در قلعهء ظفر بود . به مراسم مهماندارى قيام نمود . و بعد از چند روز سعيد خان به كابل نزد حضرت فردوس مكانى رفت و آن حضرت او را به غايت عزت داشته اسباب فراغتش مهيا گردانيد . و دوم سال سعيد خان در كابل بود ، تا آنكه شيبك خان كشته شد .
و آنچه در اين سال در هندوستان سانح شده است ، آنكه در ايسر و برهانپور ميان اولاد عادل خان ، حاكم آنجا بعد از فوت او به چند سال نزاع شد . و پسر احسن خان كه نبيرهء دخترى سلطان محمود ، حاكم گجرات بود ، از جد مادرى خود مدد طلبيد . سلطان محمود به مدد او
هامش
( 1 ) . م : هستم .