كنيم . » و سلطان ابو سعيد آن شب يورت امير خليل را تغيير داده تا صبح مردم را جباپوش به محافظت لشكر بازداشت . و در ولايت جرجان نيز شبى عورت تركى را تونقطاران بگرفتند و بعد از تهديد اقرار كرد كه « امير خليل من را فرستاده كه تحقيق راه خرگه سلطان ابو سعيد نمايم » .
القصّه ، پانزده كرّت امراى جارچى بر قتل امير خليل اتفاق نمودند و سلطان ابو سعيد ايشان را مانع آمد . چون اين معنى از اندازه درگذشت ، و با وجود آنكه امير خليل در ملك و مال صاحب اختيار شده بود ، همچنان بر خلاف مصرّ بود . آن حضرت حكم به قتل او فرمود . و روز ديگر كه امير خليل به خلوتخانهء خاصّ به دستور معهود درآمد ، يكى بند كاردهاى او ببريد .
امير خليل گفت كه « اين چه ظرافت است ؟ » ديگرى دستار از سرش برداشت . امير خليل دريافت و گفت كه « گل را كلاه از سر افتاد . » و التماس كرد كه « به غسل محتاجام . به سوى آب من را مدد كنيد . » ايشان آب آوردند . او با آنكه متيقّن به مردن شده بود ، به خاطر جمعى غسل كرده و به فراغ بالى چرك از درون به اختيار خود بيرون آورد و جلّاد را طريق شمشير زدن تعليم كرد و سر پيش داشت و به قتل رسيد .
يكى از نزديكان سلطان ابو سعيد نقل كرده كه در آن روز پسر كهتر امير خليل ، قاسم ، نزديك به من نشسته بود و صورتى در كمال خوبى داشت . و چون من از مقدمهء قتل ايشان آگاه بودم به خاطرم گذرانيدم كه « اين جوان زيباروى حيف است كه به قتل رسد . » باز در خاطر گذراندم كه « شايد جرمى از او به وجود آمده باشد » از او پرسيدم كه « اميرزاده هرگز به دست خود كسى را به قتل آورده ؟ » جواب داد كه « چهل و سه كس را به دست خود به قتل آوردم . »
القصه ، بعد از قتل امير خليل ، پسرش را به آن خانه درآوردند . او سر پدر را ديده ، گفت كه « ما به پاى خود به سلاخخانه آمدهايم . » و او با برادر به قتل آمده ، خاطر پادشاه بالكليه از طرف آن غداران جمع شد . و سرداران ايل جلاير را كه سالهاى دراز در استرآباد متوطن بودند و حكام را دستنشان خود مىدانستند و بجز غارت و تاراج كار ديگر در آن ولايت نداشتند ، به بهانهء آنكه سيورغال به ايشان مرحمت مىشود همه را جمع فرمود و به يك بار ايشان را گرفته در روزى كه به گلفشان درآمدند همه را گردن زدند و آن مملكت از شر ايشان ايمن شد . و تمامت جرجان به سيورغال ميرزا شاه محمود مقرر شد .
و ايلچيان سارى و رستمدار و ديگر ممالك كه آمده بودند ، خوشدل و شادمان رخصت يافتند و از مهمات مازندران خاطرجمع فرموده به خراسان معاودت فرمود . و جمعى از وزرا را كه در آن مملكت ظلم و بيداد بسيار كرده بودند ، به قتل آورده جمعى ديگر را وزير ساخت و عازم ماوراء النهر شد ، كه هنوز ميرزا محمد جوكى در آن ولايت به فتنهانگيزى مشغول بود .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5322
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٣٢٢