جدا شده نزد ميرزا علا الدوله رفتند [ 598 الف ] و ميرزا ابراهيم تنها مانده ناچار نزد پدر رفت و گرفتار شد .
و امير خليل كه نزد ميرزا علا الدوله به غايت مقرب بود ، با ترخانيان بدسلوك مىكرد . و امير عبد الله خواجه ترخان كه پيش ميرزا ابو سعيد به ايلچيگرى رفته بود ، در اين وقت بازآمده ، « 1 » و حبس ميرزا ابراهيم و اعتبار امير خليل موافق مزاج او نيامد . و ترخانيان كه از كرده پشيمان بودند ، به يك بار سوار شده ميرزا ابراهيم را به ضرب دست از بندى خانه « 2 » بيرون آوردند . و ميرزا علا الدوله گريخته به طرف ميرزا جهانشاه روان شد و خبر وصول خود بازفرستاد . ميرزا جهانشاه به غايت خوشحال شده ايلچيان به طرف آن حضرت روان كرد .
و ميرزا در روز عرفهء عيد قربان ، نزديك به اردوى ميرزا جهانشاه به استقبال بيرون آمد و هردقيقهاى كه در احترام واجب بود به جاى آورد . روز ديگر كه عيد بود ، مجلسى در غايت عظمت ترتيب داده با ميرزا علا الدوله در تخت نشست . و ايلچيان ميرزا سلطان ابو سعيد را كه در اين وقت آمده بودند ، بار داد و با ايشان به موجب دلخواه سلوك كرد .
و اميرزاده پير بداق ، پسر ميرزا جهانشاه كه پادشاه مملكت فارس بود ، در اين وقت آمده به پدر ملحق شد ، « 3 » و لشكر ميرزا جهانشاه از قياس و عقل افزون شد . و امير نظام الدين سيد عاشور را كه وزيرش بود ، همراه ايلچيان سلطان [ ابو ] سعيد كرده به ماوراء النهر فرستاد ، و سيد به موجب فرموده به كنار آب مرغاب به ملازمت سلطان ابو سعيد رسيد و به مرحمت بسيار سرافراز شد و سخن صلح و صلاح در ميان آمد . و سيد به موجب خاطرخواه خود جواب يافته معاودت نمود . و امراى ترخانى بىوفايى كرده از ميرزا ابراهيم جدا شده نزد ميرزا جهانشاه رفتند و رعايت يافتند .
و سلطان محمد ، قيصر روم در اين سال ولايت موره و توابع را مفتوح ساخت . « 4 »
و سلطان محمود خلجى ، پادشاه مالوه در اين سال به طرف قلعهء چيتور روان شده و افواج به ولايت رانا تعيين كرد و اكثر آن ولايت به تاراج رفت . و قدر خان و تاج خان به پاى قلعهء بوندى رفته آن قلعه را به جنگ بگرفتند و بسيارى از كفار را به قتل آورده نزد سلطان آمدند و به اتفاق به مالوه مراجعت كردند . و رانا به جانب قلعهء ناگور متوجه شد . و حاكم ناگور به سلطان قطب الدين ، حاكم گجرات در اين باب عرضه داشت فرستاد . و قاصد در شبى كه سلطان به صحبت و شراب مشغول بود ، نزد عماد الملك ، وزير سلطان آمد . و همان لحظه عماد الملك
هامش
( 1 ) . م : در اين وقت معاودت نمود .
( 2 ) . م : بندخانه .
( 3 ) . روضة الصفا : « چون شنيد كه اوضاع خراسان آشفته است به استدعاى پدرش راهى هرات گرديد . »
( 4 ) . ق : كرد .