تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4090

مساهمون:

ص٤٠٩٠
اتّفاقا هنوز ايشان در اين فكر بودند كه فردا تحفه‌اى لايق به هم رسانيده نزد امراى اباقا خان رفته عذرخواهى نموده دو سه روز مهلت طلبند تا استعداد خود كرده روى به خراسان نهند كه پسر زن آق‌بك ، هندو نام ، پسرزادهء تاج الدّين زيرك ، كه يك دروازهء بخارا به وى تعلّق داشت ، با آق‌بك راست آمده على الصباح بىخبر صدر جهان ، آن دروازه را بگشاد و لشكر اباقا خان يكباره به شهر درآمده شروع در قتل و غارت كردند و چندان خلايق را به ضرب تيغ بىدريغ هلاك گردانيدند كه در بخارا جوىهاى خون روان گشت و يك هفته على الأتّصال به قتل و غارت بخارا پرداختند ، و اكثر عمارات رفيعهء آن شهر را بسوختند ، خصوصا مقرّر شد كه [ مدرسهء ] امير مسعود بيگ را ، كه از عمارت نامى ماوراء النهر بود ، با چند هزار مجلّد كتاب كه در آن مدرسه وقف بود آن‌چنان سوختند كه مطلقا اثرى از آثار آن نماند . و شب هشتم مىخواستند كه از جميع جوانب شهر بخارا را آتش زنند كه ناگاه سوارى چند مغول رسيدند و خبر دادند كه « اينك چوباى و قبان پسران الغوبن بايدار با ده هزار سوار رسيدند . » آق‌بك و نيگباى چون اين خبر شنيدند فى الحال از بخارا كوچ كرده با اموال و اسباب و چهارپايان بسيار و اسيران بيشمار روى به آب‌آمويه نهادند و همان شب از آب حرامكان بگذشتند ، و پگاه روز ديگر قبان و توقو و ناقو از آن جانب به كنار آب رسيده بانگ بر آق‌بك تركمان زدند كه « چرا اين‌چنين حركت ناشايسته را اقدام نموده‌ايد ؟ » ايشان جواب دادند كه « به فرمان آقاى تو اباقا خان كرده‌ايم و اينك يرليغ او . » قبان چون اين سخن شنيد صلاح در تعرّض ايشان نديد ، و ايشان نيز غنايمى كه از بخارا جمع آورده بودند حصّه‌اى جهت ايشان فرستادند . و ايشان آن را مفت دانسته از همانجا بازگشته روى به بخارا نهادند و بقيّة السّيف از ايشان را به قتل رسانيدند . و آنچه در تواريخ معتبره مسطور است - و العهدة على الراوى - آن است كه در اين واقعه پنجاه هزار آدمى به قتل رسيدند و مدّتى مديد قبان و چوباى [ 336 الف ] قتل و غارت مىكردند تا آن شهر معظم با توابع و لواحق از قصبات و ولايات خراب شده ، و مدّت هفت سال در آن حوالى جانور نبود . و آق‌بك چون از آن غنايم اموال و اسباب به هم رسانيد خواست كه از همانجا بگريزد و پيش قايدو رود . اتّفاقا يكى از برادران او پيش شهزاده ارغون فى الحال ايلچى فرستاده تا او را بند كرده بياورند . و شهزاده همچنين او را به حضرت اباقا خان فرستاد . و چون آنجا رسيد حكم شد كه سخن او را بپرسند . اوّلا اقرار نمىكرد ، آخر الأمر چون چوبى چند بر وى زدند ، قبول كرد . بنابراين ، او را به ياسا رسانيدند و آه و درد مظلومان بخارا او را مهلت نداد . هم در اين سال در قلب زمستان زلزله [ اى ] در تبريز واقع شد كه اكثر عمارات عاليهء آن
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4090 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى