همان سليقه را كه از استادان خود گرفته بودند ، داشتند و طبعا تعيير حكومت اثرى در شيوهء آنان نمىتوانست كرد . همهء فرهيختگان پايان سدهء نهم و آغاز سدهء دهم نيز كه در عهد شاه اسمعيل ( م 930 ) و شاه تهماسب ( م 984 ) چه در ايران و چه در ديگر جايها سرگرم كار شدند ، شيوهء استادان خود را فراموش نكردند و الگويى را كه از كارگاهشان برداشته بودند از دست فرو ننهادند .
2 ) اما اين نكته هم روشنست كه چه زبان و چه محتواى آن ، يعنى مطلب و انديشه كه براى نثر و نظم بايسته است ، درين دوره در حال تحوّل و تغير بود . دگرگونى انديشه را مىتوان از آنچه در فصلهاى دوم و سوم و چهارم از همين جلد گفتهام دريافت ، و از تغيير تدريجى زبان نيز در همين فصل ، آنجا كه از « وضع عمومى زبان فارسى » سخن گفتهام ، مىتوان اطلاعى باجمال حاصل نمود و در نتيجه با يك ترسيم كلى نثر فارسى را در جريان اين تحوّل و تغير روزافزون لفظى و فكرى داراى دو ويژگى عمده دانست و معرّفى كرد : 1 ) سستى لفظ ، 2 ) سخافت نسبى فكر كه در بعضى از انواع آثار منثور بسيار لايح و آشكار و در انواع ديگرى كمتر مشهود و برملاست .
3 ) مراد ما از سستى لفظ همانست كه عالمان معانى و بيان از آن به « ضعف تأليف » تعبير مىكنند يعنى آنكه گوينده در سخن خود فرنهادهاى لغوى و دستورى را رعايت نكند . اگر بخواهيم ازين حيث بنوشتههاى عهد صفوى نگاه كنيم شاهدهاى بسيار براى اثبات گفتار خود ، حتى در اثرهاى منشيانى كه از ميان ديگر اهل قلم بيشتر نام برآوردهاند ، مىتوانيم داشت مثل :
به كار بردن فعلهاى وصفى يعنى يكنوع ماضى نقلى بدون فعل معين - حذف فعل بىوجود قرينهء لفظى و حتى گاه معنوى - معقد ساختن جملهها كه گاه بعمد و به قصد سخنآرايى انجام مىگرفت ، و گاه هم ديريابى معنى انگيزهء چنين كارى بود زيرا ظاهرا كلامى را كه به آسانى دريافته شود مبتذل مىشمردند ، به همان نحو كه دربارهء شعر ديدهايم « 1 » - به كار بردن واژههاى مغولى و تركى بىحدّ و
هامش
( 1 ) - به همين جلد ، ص 559 رجوع شود .