يك نفس گر درد را سرگرم بىتابى كنيم * بگذرد از چرخ هفتم نالهء شبگير ما
ما بآهو ياد انداز « 1 » رميدن مىدهيم * كشور وحشت بود در پنجهء تسخير ما
داغ را هرچند ما در سينه پنهان كردهايم * گل ز داغ لاله ثابت مىكند تقصير ما
لذت آوارگى در عاشقيها راحتست * گرد غربت شد گرامى خاك دامنگير ما
*
بهار بيخوديها كى بدل فكر خزان دارد * بوقت برگريزان گلستان در گلستان دارد
ندارد بيم آفت هركه دارد جرأتى در دل * بصحرا گلهء شيران چه پرواى شبان دارد
به روى بستر گل شبنم بىدستوپا بنگر * بيمن عشق از خورشيد تابان سايهبان دارد
شراب لالهگون ما ندارد رنگى از سامان * ز خوناب جگر پيوسته بحر بيكران دارد
گرامى چند فكر شعر گفتنها خلد در دل * تو خاموشى گزين لب را گشودنها زيان دارد
*
ما را همه نياز و ترا ناز دادهاند * هر نغمه را برنگ دگر ساز دادهاند
بال سپند از مدد شعله بوده است * رنگ مرا ز روى تو پرواز دادهاند
مژگان او به چشم زدن ساخت كار دل * چنگل به قدر قوت شهباز دادهاند
هر صبح مهر روى ترا ديده سركشد * آيينه را بآينهپرداز دادهاند
راز نهان دل بدرآمد ز دست اشك * تا بال و پر بريده بپرواز دادهاند
*
عمرم گذشت و ساكن ميخانهام هنوز * خمها ز مى تهى شد و فرزانهام هنوز
هرچند فصل گل شد و باد بهار رفت * جوش نشاط هست بكاشانهام هنوز
گر محتسب شكست خم مى چه مىشود * ميريزد آب خضر ز پيمانهام هنوز
برداشتند شمع وز مشرق سحر دميد * من از نشاط وجد چو پروانهام هنوز
سوداى عشق درخور هر ظرف دادهاند * مجنون به هوش آمد و ديوانهام هنوز
هرچند گشته از دل مجنون خرابتر * سيلست در كمينگه ويرانهام هنوز
بشنو گرامى اينكه نظيرى چه گفته است * « مردم گمان برند كه فرزانهام هنوز »
هامش
( 1 ) - انداز : طرز ، شيوه .