كه دارد آفرين تاب تماشاى رخ آن گل * كه من از خود روم چون در دماغم مىرسد بويش
*
پرافشان شد تب سوز دلم از خويشتن رفتم * چو اخگر جوش خاكستر زدم چندانكه من رفتم
جدا ز آن كام دل زد شعله حسرتها بجان من * گرفت آتش بدل چون شمع تا در انجمن رفتم
خط پيشانى من بخيهء دامان من باشد * بحدّى سر به زانو در پى فكر سخن رفتم
نسيم گل دو بالا كرد آشوب دماغم را * به ياد يوسفى از خود ببوى پيرهن رفتم
بخواب اى آفرين مورى بتاراج شكر ديدم * بتعبيرش بفكر بوسه ز آن كنج دهن رفتم
*
در آتش بسكه دل را مىگدازد ياد ايامى * چو شمعم نيست غير از سوختن در نامه پيغامى
بهم حسن و محبت تازهآيين صحبتى دارند * نظرها وقف ديدارى دعاها نذر دشنامى
به محفل بسكه امشب بىتو طوفان كرد بىتابى * خط ساغر ندارد همچو نبض موج آرامى
خيال عشوهء چشم كه طوفان مىكند در دل * حباب اشك گل ناكرده و باليده بادامى
محبت در دل هر ذره طوفان جلوهيى دارد * زند جوش دگر اين بادهء رنگين بهر جامى
چه دورست آفرين گر نقشبند صورت خويشم * نگين هم آخر از فيض سخن پيدا كند نامى