به دريا قطره آخر آفرين گرداب مىگردد * ز دوران بيشتر اينجا تهىچشمند واصلها
« 1 » *
جلوههاى حسن رنگينت ندارد آفتاب * ديدهء تصوير ريزد در تماشاى تو آب
سفلهگر در اهل معنى يافت جا دورست دور * مىپرد آخر بيك بر هم زدن گرد از كتاب
يك نسيم آشنا كافيست در تسخير ما * دام از پهلوى ما گل مىكند چون موج آب
دل بغفلتبسته را ز اسباب هشيارى چه سود * كى بسعى آب گوهر چشم بگشايد ز خواب
در كتاب ماسوى ديدم ، ندارد آفرين * مصرعى غير از عنان دل كشيدن انتخاب
*
در دل سوخته ياد گل رخسارى هست * كف خاكسترم آيينهء گلزارى هست
رفتى و بىتو چمن حلقهء ماتم گرديد * هر گلى در نظرم ديدهء خونبارى هست
اينقدر مىشود از جلوهء خوبان معلوم * عالم آينه نيرنگى ديدارى هست
بيدلان رفته بيك گردش چشمت از خويش * دهر مدهوش ز بىتابى بيمارى هست
چاكدامان و گريبان تو بىچيزى نيست * آفرين در نظرت شوخ ستمكارى هست
*
قانوننواز وحدت دمساز هر نواييست * بيگانه هركه بينى در پرده آشناييست
هر شاخ گل درين باغ دستى بود نگارين * هر سرو اين گلستان رند برهنهپاييست
هر سبزهيى درين دشت خطى به خون نوشتست * هر غنچهيى كه خندد گلبانگ دلرباييست
درياب گوهر فيض در گرد سايهء فقر * بر فرق پادشاهان اينست اگر هماييست
هر گردباد اين دشت غمنامهء فراقست * هر گرد اين بيابان آشفتهماجراييست
چون شمع زر فشاند چندانكه آب گردد * در هر گداز عاشق سامان كيمياييست
در مصر حسن و خوبى روشندلان عزيزند * آيينه شو كه يوسف مشتاق رونماييست
يك جلوه آفرين شد در هر نظر برنگى * از يك بهار چون گل هر بزم را صفاييست
هامش
( 1 ) - در غزلى بدين كوتاهى تكرار قوافى قابل توجهست !