اى فلك راز كسى از تو چسان بگشايد * روز و شب قفل مه و مهر زدى بر در خويش
گشت گويا ز خط جام سوادم روشن * كه سيهمست شدم از ورق دفتر خويش
نمك شور جنون سوختهيى بشناسد * كه چو قمرى شنود ناله ز خاكستر خويش
دل خورشيدضميران نكشد منت مى * هست سرگرمى اين طايفه از ساغر خويش
بسكه از طالع پست است مكدر ثابت * معنى مهرهء گل يافته از اختر خويش
*
لباس سبز در بر كرد سرو من برعنايى * برآمد آفتاب طالعم از چرخ مينايى
به خود مىبالد از لطف بدن پيراهن سبزش * ندارد اينهمه آب زمرد گلشنآرايى
بهار بادهء گلگون شود از سبزهء مينا * تن او را لباس سبز در چشم تماشايى
شد از رخت زمردرنگ افزون آب و تاب او * اگرچه مىبرد زنگار از آيينه زيبايى
نمىپوشم نظر از جامهء آن شاخ گل يك دم * كه افزون مىشود از سبزه ديدن نور بينايى
تواند يافت اقبال سكندر حسن او ثابت * كه خواهد كرد آن مه در لباس سبز دارايى
*
تا چند رو بعالم صورت كند كسى * آيينهسان نگاه بحيرت كند كسى
جايى كه چون نماز سفر عمر كوتهست * بى جا بود كه ذكر اقامت كند كسى
اين ظلم ديگرست كه آن تيغ آبدار * فرصت نمىدهد كه شكايت كند كسى
عكس رخ تو آينه را رو نمىدهد * تسكين خاطرش بچه صورت كند كسى
انداز مهر و كين تو پر بىنهايتست * شكر كدام جور و عنايت كند كسى
122 - آفرين لاهورى « 1 »
فقير الله لاهورى متخلص به « آفرين » از شاعران سدهء دوازدهم هجرى
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* سرو آزاد ، ص 205 - 207 . -