جان روشن روى دلتنگى نبيند يك نفس * غنچه بودن نيست در طالع گل مهتاب را
كرد افلاطون ز فيض باطن خم كسب فيض * ثابت از مستان تو هم تحصيل كن آداب را
*
ساقى من كه جهان مست ز ميخانهء اوست * آسمان حلقهبگوش خط پيمانهء اوست
چشم از حيرت آن شعلهء فانوس خيال * گر شود صورت ديوار كه پروانهء اوست
يار من با همه نزديكتر از خويشانست * كيست در عالم ايجاد كه بيگانهء اوست
كعبه پيداست كه خالى ز اثاث البيت است * دل هركس كه تهى شد ز هوس خانهء اوست
شمعرويى كه شبافروزى او در همهجاست * در هر خانه كه ديدم ره كاشانهء اوست
همچو دريا كه ز مهتاب لبالب گردد * عالم آب پر از جلوهء مستانهء اوست
يا رب آن مايهء آرام چه شورانگيزست * هركه را خواب برد گوش بر افسانهء اوست
خودنمايى همهجا گرچه بود عيب ولى * داغم از حسرت آن شمع كه در خانهء اوست
ثابت از دلبرى ليلى ما هيچ مپرس * عقل با اين عظمت عاشق ديوانهء اوست
*
مرد هردم قطع اسباب معيشت مىكند * هرچه مىافتد بدست تيغ قسمت مىكند
برنمىدارد سرشك از داغهاى سينه چشم * طبع اين طفلان بسير باغ رغبت مىكند
حسن بازارى نبيند پاكى دامن بخواب * صورت مخمل بهرجا استراحت مىكند
دانهء زنجير ما مزد جنون من بس است * دل بيك بادام تا عمرى قناعت مىكند
ترك چشمت مىدهد گر آب تيغ غمزه را * تشنهء خون خودم با من عنايت مىكند
چشم او از كمنگاهى صبرم از دل مىبرد * ترك مفلس بيشتر در شهر غارت مىكند
هستى او چون نماز بىوضو باطل بود * هركه ثابت در جهان بىمى اقامت مىكند
*
تا بكى مىكنى از بخل سيه محضر خويش * همچو خاتم چه زنى مهر بسيم و زر خويش
عزت خاك ره عشق نگه مىدارد * سود اگر بر قدمم آبله چشم تر خويش
بسكه در دام تو مانديم چو طوطى ديديم * صورت رنگ ز آيينهء بال و پر خويش