بنزد ناخنهء ماه نو ز ديدهء خويش * اگرچه داشت سراپا سپهر رنگ الوس
دوا به حال مرض گريه مىكند هردم * بود گواه بر اين حال دمعهء افيوس
كشيده رنج حباب از رطوبت دريا * شدست ريح درون مثانهاش محبوس
نديده زنگى شب رنگ خرمى يك دم * هليلهوار ز سودا بود هميشه عبوس
غرض كه گشته مزاج جهان بسى فاسد * مگر علاج كند اوستاد بطليموس
سپهر فضل و سيادت حكيم امام الدين * كه هست به ز فلاطون و ديسقوريدوس
بحكمت عملى شرع را رواج دهد * نصير ملت و دينست چون محقق طوس
*
دشنه حاجت نيست خونريز دل بىتاب را * كار با خنجر نباشد كشتن سيماب را
هوش و غفلت را مكرر عارف از يك چشم ديد * جا بود در ديده هم بيدارى و هم خواب را
چون بكام غير بينم تيغ خونريز ترا * از گلوى خويش نتوانم بريدن آب را
گر به اين شرم گنه رو سوى مسجد آورم * چشمهء پل مىكند جوش عرق محراب را
گرچه در پيش نظر چون اشك چشم حيرتست * ديدهء مردم نديد آن گوهر ناياب را
گر به اين نيرنگ زاهد سوى مسجد بگذرد * مىدهد پيرايهء قوس قزح محراب را
چون دو نقش پا كه بنشينند با هم بر زمين * گرد كلفت مايهء صحبت بود احباب را
آن خط كافر كه چون حجاج يوسف ظالمست * آشناى مصحف روى تو كرد اعراب را
وصل چون باشد بكام دل جدايى مشكلست * بازگشت از بحر كى ممكن بود سيلاب را