حسين ( 1105 - 1135 ) اعتماد الدوله محمد مؤمنخان شاملو او را از كاشان باصفهان خواند و او در پايتخت مدتى از رعايت و نگاهداشت اعتماد الدوله برخوردار و با حزين لاهيجى معاشر و انيس بود و حزين در شرح حالش گفته است كه مخلص در مراحل شصت سالگى در اصفهان بدرود حيات گفت و در مقبرهء جامع عتيق آن شهر به خاك سپرده شد و هم او دربارهاش گفته « طبعى بسخن آشنا و رغبت و ميلى مفرط بشعرا داشت ، اشعار خوب دارد ، سليقهاش را در شعر قصورى نبود ليكن چون از سرمايهء دانشورى عاريست و صنعت ابهام را بجد گرفته گاهى بلكه اكثر سخنش با وجود تناسب الفاظ سبك و خام مىافتد . . . » . ديوان غزلها و مفرداتش بشمارهء 19620 .
Add
در كتابخانهء موزهء بريتانيا ملاحظه شد كه در حدود 2500 ( دوهزار و پانصد ) بيت دارد . ازوست :
ناز و تمكين مىفزايد گاه خشم و كين ترا * مىكند رشك بتچين جبههء پرچين ترا
بسكه از خورشيد رخسارت كند كسب ضيا * چون هلال عيد بالد شمع بر بالين ترا
فرق نتوان كرد آرام و خرامت را ز هم * بسكه يك مو بر سراپا نيست بىتمكين ترا
ابروى پيوستهء پروسمه دارى در نظر * بس بود در شاعرى اين وسمهء رنگين ترا
زاهد اين تقوى و پرهيز تو بىتزوير نيست * درد دل گيرد ترا گر هست درد دين ترا
داريش چون كودك يك دانه دايم در كنار * بسكه طفل اشك باشد در نظر شيرين ترا
ملزم دانا شدن مخلص ندارد خفتى * خفت آن باشد كه نادانى كند تحسين ترا
*
نزد مردان ملك دنيا قابل تسخير نيست * دست همت چون بلند افتاد عالمگير نيست
مهر لب شد خار صحراى مرا ننگ سؤال * ورنه پستان تمنى يك نفس بىشير نيست
گرم رفتن مىشود شبنم چو سرزد آفتاب * در سفر روشندلان را حاجت شبگير نيست
مىتوان يكدم هزاران دوست با خود خصم كرد * در پى قطع محبت حاجت شمشير نيست
گشته قدش زير بار گنبد عمامه خم * ورنه شيخ جاهل ما اينقدرها پير نيست
چند از بهر عمارت آبرو ريزى به خاك * اين كهن ويرانه مخلص قابل تعمير نيست
*
روح را آميزش بىهمتان تن مىكند * امتزاج آب و خاك اين نكته روشن مىكند