در طلب تشنيع كوتاهى مكش از هيچكس * شعلهات گر بال بىتابى گشايد دود باش
در زيانگاه سلامت نيست حسن عافيت * گر توانى آب شد آيينهء مقصود باش
رنگ آسايش در آغوش بهار بىخوديست * يك قلم لغزش چو مژگانهاى خوابآلود باش
در خموشى گر ندارى ساز و برك عافيت * گفتوگو هم عالمى دارد ، نفسفرسود باش
چيست دل تار و كش ديدار بايد ساختن * حسن بىپروا خوشست آيينهگو مردود باش
نقد حيرتخانهء هستى صدايى بيش نيست * اى عدم نامى بدست آوردهاى موجود باش
*
ازين صحراى بىحاصل دگر با خود چه بردارم * نگاه عبرتى همچون شررزاد سفر دارم
بموج وحدتم نقش دويى صورت نمىبندد * اگر آيينهام سازى همان حيرت ببر دارم
سراغم مىتوان از دست بر هم سوده پرسيدن * رم وحشى غزال فرصتم گردى دگر دارم
مجو صاف طرب از طينت كلفتسرشت من * كف خاكم غبار از هرچه گويى بيشتر دارم
بهر تقدير اگر تقدير دست حيرتم بندد * برنگ خون بسمل در چكيدنها جگر دارم
توانم جست از تاب فريب اين چمن بيدل * چو شبنم گر بجاى كام من هم چشم تر دارم
*
هم عنان آهم آشوب جهان خواهم شدن * پيرو اشكم محيط بىكران خواهم شدن
اشك بىتابم تسلى در مزاجم تهمت است * از چكيدن گر برون آيم روان خواهم شدن
غير جيب بيخودى خلوتگه آرام نيست * در شكست رنگ چون آتش نهان خواهم شدن
دل ز نيرنگ تغافلهاى او مايوس نيست * باز مىگويد كه آخر مهربان خواهم شدن
با همه افسردگى بيدل چو آواز جرس * گر روم از خود دليل كاروان خواهم شدن
*
واماند دل و ننگ نشان كرد مرا * دنبالهء گرد كاروان كرد مرا
همدوش رفيقان نگذشتم از خويش * بار نفسى چند گران كرد مرا
*
گاهى غم آب و دانه مىبايد گفت * گاه از عيش و ترانه مىبايد گفت
تا مرگ همى بگفتوگو بايد ساخت * تا خواب برد فسانه مىبايد گفت
*