عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ * خاك ره گشتم و نقش قدمى پيدا شد
رشك آن برهمنم سوخت كه در فكر وصال * گم شد از خويش و ز جيب صنمى پيدا شد
نقد پيرى ثمر عافيتانديشى ماست * زندگى زير قدم ديد خمى پيدا شد
هستى صرف همان غفلت آگاهى بود * خبر از خويش گرفتم عدمى پيدا شد
خواب ما برد ز ما زحمت جولان بيدل * مشق بيكارى ما را قلمى پيدا شد
*
روشندلان چو آينه بر هرچه رو كنند * هم در طلسم خويش تماشاى او كنند
اين موجها كه گردن دعوى كشيدهاند * بحر حقيقتند اگر سر فروكنند
عنقاست در قلمرو امكان بقاى عيش * اينجا بهار را ز قفس رنگ و بو كنند
اى غفلت آبروى طلب بيش ازين مريز * عالم تمام اوست كرا جستجو كنند
پرسركش است حسن ، همان به كه بيدلان * آيينهدارى دل بىآرزو كنند
آسوده زى كه اهل فنا پيش از انتقام * از وضع خويش خاك به چشم عدو كنند
بيدل به اين طراوت اگر باشد انفعال * بايد جهانيان ز جبينم وضو كنند
*
نه جام باده شناسم نه كاسهء طنبور * جزين قدر كه جهان يكسرست معدن شور
سفال خويش غنيمت شمر كه مدتهاست * شكست چينى و مو ريخت از سر فغفور
اگرنه كورى غفلت فسرده مژگانت * گشاد چشم مدان جز تبسم لب گور
وجود عاريت آيينهدار تسليم است * مخواه غير خميدن ز پيكر مزدور
مروتست نگهبان عاجزان ورنه * كسى ديت ننمايد طلب ز كشتن مور
كشيدهاند درين معرض پشيمانى * عسل تلافى نيش از طبيعت زنبور
ز يار دورم و صبرى ندارم ، اى ناصح * دل شكسته همين ناله مىكند ، معذور
منى بجلوه رساندم كه در تويى گم شد * نداشت آينهء عجز بيش ازين مقدور
ز سردمهرى ايام دم مزن بيدل * مباد چون سحرت از نفس دمد كافور
*
رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز * چشم بر خاكستر بالست پروازم هنوز
زندگى وصلست اما كو سر و برگ تميز * چون نفس صيدم بفتراكست و مىتازم هنوز