بهار بىثمرى جمله باب سوختن است * خيال مصلحتانديشى چنارم سوخت
چو شمع كشته نرفتم بداغ منت غير * فتيلهء نفسى بود و بر مزارم سوخت
سرشك هر مژهاندازش آنسوى نظرست * شرر عنانى اين طفل نىسوارم سوخت
سرشت آگهيم بوتهء گداز خودست * فروغ ديدهء بيدار شمعوارم سوخت
هواى وصل به خاك سيه نشاند مرا * برنگ داغ جنون نكهت بهارم سوخت
دلى ز پهلوى داغم نديده گرمى شوق * محبت تو ندانم پى چه كارم سوخت
نسيمى از چمن صيدگاه شوق وزيد * كباب كيست ندانم دل فگارم سوخت
فلك نيافت علاج كدورتم بيدل * نفس بسينهء اين دشت از غبارم سوخت
*
مست عرفان را شراب ديگرى در كار نيست * جز طواف خويش دور ساغرى در كار نيست
عالم عجزست اينجا جاه كو شوكت كدام * تا توانى ناله كن كر و فرى در كار نيست
خشت بنياد تو هم برچيدن مژگان تست * در تغافلخانه نام و منظرى در كار نيست
شعلهها در پردهء ساز جهان خوابيده است * گر نفس سوزد كسى آتشگرى در كار نيست
مشت خاك ما سراپا فرش تسليم است و بس * سجدهء ما را جبينى و سرى در كار نيست
حرص قانع نيست بيدل ورنه از ساز معاش * آنچه ما در كار داريم اكثرى در كار نيست
*
مباد چشمهء شوق مرا فسردن موج * چو اشك عرض گهرديدهام بدامن موج
ز بيقرارى ما فارغست خاطر يار * دل گهر چه خبر دارد از تپيدن موج
فسادها بتجمل صلاح مىگردد * سرى ز تيغ كشيدست آرميدن موج
توان بضبط نفس معنى دل افشا كرد * حيات شيشه نهفته است در شكستن موج
ز بيدلان مشو ايمن كه تير آه حباب * بيك نفس گذرد از هزار جوشن موج
چو گوهر از دم تسليم كن سپر بيدل * درين محيط كه تيغست سر كشيدن موج
*
جگرى آبله زد تخم غمى پيدا شد * دل برآشفت غبار المى پيدا شد
صفحهء سادهء هستى خط نيرنگ نداشت * خيرگى كرد نظر تا رقمى پيدا شد
نغمهء پردهء دل مختلف آهنگ نبود * ناله دزديد ز بس زير و بمى پيدا شد