بسكه تازگى الفاظ و رنگينى عبارت و شوخى معنى و نزاكت خيال دارد ميتوان گفت شعرش معنى ندارد . ديوانش سراسر منتخب ارباب معنى است و ميان سخنسنجان دست بدست مىگردد . . . » واله داغستانى كسانى مثل شوكت و اسير و زلالى را از شاعرانى مىداند كه خون مذمت شعر بر گردن آنانست و مرادش ازين سخن آنست كه اين سه گوينده و پيروانشان با فرورفتن در ژرفاى درياى خيال نتوانستند معانى خود را چنان كه مفهوم همگان و مطبوع ناقدان و وافى بمقصودشان باشد بيان كنند و ازينرو چنان دچار ابتذال شدند كه شعر و شاعرى را از مقام بلند خود تنزل داده و از ارزش آن كاستهاند .
با همهء اين گفتوگوها اگرچه سخن شوكتا در پيچش سرانگشت خيال گاه به صورت كلافهيى سردرگم درمىآيد ، اما در ميان آن سخنهاى مبهم ديرياب بيتهاى دلپذير تازه و بسيار لطيف هم در شعرش كم نيست .
از ديوان قصائد و غزلها و مقطعات و رباعيات او نسخههاى متعدد و از آن جمله يك نسخه در كتابخانهء موزهء بريتانيا و سه نسخه در كتابخانهء ملى پاريس موجودست كه بنابر يك رباعى كه ماده تاريخ جمعآورى آنست بسال 1093 فراهم آمد . من نسخهء شمارهء 761 .
Supp
كتابخانهء ملى پاريس را خواندهام . قصيدههاى شوكت در مدح امام على بن موسى الرضا و سعد الدين محمد راقم است . ازوست :
زهى موج نگاهت جوهر تيغ تغافلها * بدور كاكلت كوتاه زنجير تسلسلها
شكفتن خودبخود باشد بهارستان حوبى را * نسيم اين گلستانست باد دامن گلها
بدست ناز او تا مىرسد گل مىكند صدجا * فغان از غنچهء مكتوب چون منقار بلبلها
از آن گلگون بياض ديده تا كردم رقم شوكت * فرنگىخانه شد ديوانم از رنگ تخيلها
*
مسخر كردهاند اهل جنون اقليم هامون را * سواد چشم او چون مهر باداميست مجنون را
به خاك و خون حسرت كوهكن مستانه مىغلتد * خيال ساغر مى كرده نقش پاى گلگون را
نشانى از هنرمندان نماند جز هنر باقى * بود لوح مزار از خشت خم خاك فلاطون را
به چشم من نمايد زخم دل شق قلم شوكت * خيال مصرع رنگين كنم فوارهء خون را