طايرى چند كه با كنج قفس ساختهاند * قاف تا قاف بافشاندن شهپر گيرند
مد احسان ابد را خط جام انگارند * عارفانى كه درين ميكده ساغر گيرند
تشنهيى چند كه فردوس شهادت جويند * شعلهء تيغ ترا موحهء كوثر گيرند
حشم خال و خط آشوب هوسناكانست * كشورى نيست دل ما كه بلشكر گيرند
سفلهيى را كه خسى چند بما مىسنجند * با خزف گوهر يك دانه برابر گيرند
روش انجم و افلاك مكرر شده است * اين ره طىشده را بهر چه از سر گيرند
خون شود رزق ز پهلوى بزرگان جهان * گر سراپاى تو چون تيغ بگوهر گيرند
تلخكامان سخنم نورس اگر گوش كنند * بىسخن چاشنى قند مكرر گيرند
*
آنچه در وجه مقرر دارم * لب خشك و مژهء تر دارم
جام جم نيست كه از دست دهم * بر كف از آبله ساغر دارم
آه را دل سبب تأثيرست * فتح در قبضهء خنجر دارم
سادگى نقش مرادى بودست * تكيه بر تيغ ز جوهر دارم
از فروغ سخن خود نورس * آب در ديدهء گوهر دارم
108 - شوكت بخارى « 1 »
خواجه محمد بن اسحاق بخارايى متخلص به « شوكت » و معروف به
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* تذكرهء محمد على حزين ، چاپ دوم ، تهران 1334 ، ص 66 - 69 .
* بهارستان سخن ، مدراس 1958 ، ص 588 - 597 .
* تذكرهء نصرآبادى ، ص 442 .
* نتايج الافكار ، ص 386 - 393 . -