قسمت شوكت مهجور ز چشم سيهش * نگهى باشد و آن نيز به پيغام بود
*
آبروى عشرت از ناشادى ما مىچكد * خون سيل از دامن آبادى ما مىچكد
مىخوريم افسوس تا كرديم ترك بندگى * خون حسرت از خط آزادى ما مىچكد
اى سواد كعبهء مقصود روشن شو كه باز * اشك گمراهى ز چشم هادى ما مىچكد
قطرهء آبى كه مىگردد درِ گوش اثر * از فغان شوكت فريادى ما مىچكد
*
صبا رسيدهاى از كوى او پيامم بر * جواب نامهيى آوردهاى سلامم بر
تمام حيرت عشق و صفاى معشوقم * دهان بچشمهء آيينه شوى و نامم بر
مرا بمجلس خوبان كه بزم خاموشى است * اگر نمىبرى از روزگار نامم بر
بشكر آنكه همآغوش او شدى شوكت * يكى بديدن آن سرو خوشخرامم بر
*
آيينهخانهء نظر پاك خويش باش * آتشپرست شعلهء ادراك خويش باش
از گريه گرد هستى خود را فرونشان * يعنى كه مشت آب كف خاك خويش باش
بيرون منه ز جادهء خود پاى زينهار * چون خون مى روان برگ تاك خويش باش
من مىنهم چو آب روان سر بپاى تاك * زاهد برو بسايهء مسواك خويش باش
شوكت ز لاغرى نشوى صيد هيچكس * مژگان چشم حلقهء فتراك خويش باش
*
چون ناقه كند جلوهء مستانه خرابيم * از شعلهء آواز جرس سينهكبابيم
آرام نداريم بصحراى محبت * از حلقهء زنجير جنون پا بركابيم
ما را جگر تشنه بميراث رسيدست * ما خشكلب سلسلهء موج سرابيم
سيلاب بود موج هنر كلبهء ما را * ز آب گهر خود چو صدف خانهخرابيم
بى خود شده از گرمى كيفيت ما خلق * در ساغر خورشيد قيامت مى نابيم
باشد دل شيرينسخنان تنگ ز دستش * شوكت به نى خامهء خود در شكرآبيم
*