نيابد آنقدر نسبت كه دل از زلف او دارد * اگر قمرى بشاخ سرو بندد آشيانش را
چرا آن حسن عالمگير از رخ پرده بردارد * كه بتوان ديد در آيينهء هر ذره شانش را
ازين سودا چو تار طرهء او گشتهام لاغر * كه تا در بر به آسانى كشم موى ميانش را
ز ابرو چشم مست يار مىماند به آن تركى * كه بر بالاى سر بگذارد از شوخى كمانش را
نديدم در وطن يك لحظه آسايش چو آن مرغى * كه بر شاخ كجى بندد بگلشن آشيانش را
جبين من چو گل يا رب سراسر لب شود بينش * كه مىخواهم بوقت سجده بوسم آستانش را
*
طوبى خيال قامت نامهربان ماست * كوثر تبسمى ز لب دلستان ماست
در جستجوى وصل تو شبگير كردهايم * مهتاب صبح گرد ره كاروان ماست
از هيچ دل ز نالهء ما آه برنخاست * آن آتشى كه دود ندارد فغان ماست
ما خود چو شمع صيقل آيينهء خوديم * رازى كه هست در دل ما بر زبان ماست
بينش بدهر بسكه ملايمطبيعتيم * آبى كه خورده است هما استخوان ماست
*
هركه در راه وصالت طالب كامست و بس * قطع منزل گر كند در اولين گامست و بس
دستگير ما بجز مينا درين ميخانه نيست * گوشهء چشمى كه مىبينيم از جامست و بس
هست بر اهل سخن شيرينى گفتار تلخ * از زمان پيوسته ما را زهر در كامست و بس
شورش ديگر بود با نالهء مرغ اسير * حلقهء ذكرى كه ديدم حلقهء دامست و بس
كار بينش راست از زلف كج او مىشود * بىنوايان را پريشانى سرانجامست و بس
*
ما نيز درين قافله سرگرم شتابيم * در زير فلك چون مه نو پا بركابيم
از نالهء ما ساز بود عشرت مردم * دور از تو درين بزم بآيين رباييم
در ميكده ما را هوس نان كسى نيست * چون مردم آبى همه لبتشنهء آبيم
غفلتزده ماييم كه چون مخمل لاله * در پهلوى بخت سيه خويش بخوابيم
از باده نداريم چو گل تاب جدايى * پيمانهء ما گر شكند خانهخرابيم
*
نمك فتنه ، بهار چمن ناز تويى * سيل بدنام بود ، خانهبرانداز تويى