مىرسد از نالهء بلبل به گوش * قصهء من چون خبر گلفروش
( از مثنوى بينش ابصار )
نوبهار آمد كه برگ عيش رويد از زمين * ابر مانى گردد و صحرا نگارستان چين
شور مجنون تازه گرديد از صفاى كوهسار * شد رگ هر سنگ چون مژگان ليلى دلنشين
در چمن يك گل زمين خالى ز اهل شوق نيست * ديدهء نرگس هم از شبنم بود مردمنشين
شد خيابان فيضبخش از لاله يعنى صبح را * كى بود با چاك پيراهن صفايى اينچنين
روز شد از رنگ گل رخسار خوبان ختن * شب بود از بوى شبو نافهء آهوى چين
شام را كز رنگ گل خون شفق بر گردنست * جامهء صبح است در بر از بهار ياسمين
ابر از گلزار مىپرسد نثار من كجاست * از شكوفه باد مىگويد زرافشانى ببين
روى گلشن را كه خط سبزه دارد خوشنما * سايهء هر برگ گل گرديده خال عنبرين
نوبهار از بس لطافت داده طبع خاك را * عكس گل گردد چو افتد سايهء گل بر زمين
غنچهوارى هر حباب از رنگ و بو پر مىشود * چون شود آيينه آب و گل بود آيينه بين
نيست خالى از تماشا خواه گلشن خواه دشت * ديده در هر گوشه دارد بزم عيشى در كمين
در چمن بر ياد سرو و گل بشبها مىكنند * قمرى و بلبل بهم طرح غزل در يك زمين « 1 »
آن لب ميگون كه دارد لعل رنگ آتشين * هست در چشمم خيال او چو در خاتم نگين
چشم نرگس از نگاهت ناز را گلدستهبند * شاخ سنبل هر شكنج طرهات را خوشهچين
چند بر شمشاد پيچى رشتهء مرجان مها * شانه از مژگان عاشقكش بزلف عنبرين
باز كن بند نقاب از چهره اى صبح اميد * تا بوصلت بر نگه دل را كنم سبقت گزين
شب كه از مى برفروزى روى آتشناك را * مىشود پروانه در مهتاب خاكسترنشين
مىروى در بزم غير و هر نفس در سينهام * حسرتافزاتر بود از صد نگاه واپسين
بسكه هر سو داده عشقت سر برسوايى مرا * سرنوشتم چون نگين پيداست از لوح جبين
بستهام لب از شكايت هرچه مىخواهى بكن * خواهش معشوق باشد عاشقان را دلنشين . . .
*
حكايتهاست بر لبها نمىدانم بيانش را * همين دانم كه مىگويند مردم داستانش را
هامش
( 1 ) - زمين ، به معنى زمينه ( ؟ )