راهى كه درو ريگ روان شيشهء دلهاست * هر گام به صد كعبه رسيديم گذشتيم
در باغ تمنا كه دورنگى ثمر اوست * چون بوى گل آهسته پريديم گذشتيم
هر بلهوسى دامنى از غنچهء گل چيد * ما دامن ازين طايفه چيديم گذشتيم
در پردهء آن نور كه پيدا و نهانست * پيدا و نهان از همه ديديم گذشتيم
در باديه گاهى كه رسيديم بمجذوب * هويى بهم از دور كشيديم گذشتيم
*
چه پيچى درين عالم پيچ پيچ * كه خاليست از راحت و پر ز هيچ
گره بستهيى داشت طفلى بدست * فگند از كف و در كمينش نشست
روان طفل ديگر ربودش ز جا * چو بگشود در وى نبد جز هوا
گره بسته دنيا و طفل آن دنيست * بگويش كه چيزى در آن بسته نيست
فنا بر فنا ظاهرش را ببين * كجايى هنوز ، آخرش را ببين
بتعليم يك گردش چشم يار * چها تا كند گردش روزگار
همانست اين گنبد كجنهاد * كزو رفت تخت سليمان بباد
همان منزلست اين بيابان تنگ * كه ره بست بر كيقباد و پشنگ
فلك را همانست آن دست و زور * كه برد افسر از ايرج و سلم و تور
همان به درين فتنهخيز فنا * كه با چشم ساقى شوى آشنا
كند فارغ از غصهء زاهدت * مى و مطرب و ساقى و شاهدت
بده ساقى آن كيمياى وجود * كه ظاهر كنم تا كدامست جود
نه همت همين سيم و زر دادنست * كه همت به راه تو سردادنست . . .
( از ساقىنامه )