بگو ترا بكدامين عمل دهند نجات * چو كار با كرم افتد بهانه بسيارست
ز درگهت بجفا سر نمىكشد مجذوب * به خاك پاى تو اقرار بنده اقرارست
*
دردمندان تو از درد دوا يافتهاند * زهرنوشان تو از زهر شفا يافتهاند
عاشقان چشم نياز از همهجا دوختهاند * تا كه گمكردهء خود را همهجا يافتهاند
سالها گشته مقابل مه و خورشيد بهم * تا دو آيينه ز يك نور و ضيا يافتهاند
طاق ابروى تو بر اهل نظر حق دارد * قبلهء راست ازين قبلهنما يافتهاند
وقت مرغان گلستان قناعت خوش باد * كه ز بىبرگى خود برگ و نوا يافتهاند
با بتان مطلب خود را به زبان عرض مكن * تا گذشته است بخاطر بادا يافتهاند
خاكسار در ميخانهء دل شو مجذوب * دردمندان همه زين خاك شفا يافتهاند
*
صبح شد ساقى بده جامى كه باز * شد درى بر روى ما از غيب باز
شيشه را پر مى كن و عبرت بگير * از تماشاى سپهر شيشهباز
پيش مستان شيشهء خالى ز مى * بىصفا باشد چو روى بىنماز
چون صراحى آنچه دارى صرف كن * تا دهندت باز و باشى سرفراز
گر بسازى با قناعت همچو من * كارها سازى به حكم كارساز
ره بزاهد بستهاند از چارسو * دلق و تسبيح و ردا و جا نماز
كى شود بىكاهش تن دل قوى * شمع كى بر خويش بالد بىگداز
شيشهء دل را بدست عشق ده * تا شوى ايمن ز سنگ حرص و آز
خاكسارى پيشه كن مجذوبوار * تا شوى پيش جوانان سرفراز
*
از دامن خود دست كشيديم گذشتيم * از غير تو مردانه بريديم گذشتيم
ديديم گرانى همه از خاكپرستيست * چون شعله سر از خاك كشيديم گذشتيم