غيرت نظارگى شد پردهدار روى دوست * ورنه كى تاب تجلى بود كوه طور را
از سيهروزى بتنگم كو خيال كاكلى * تا به ياد او بروز آرم شب ديجور را
نشكفد غير از گل حسرت اگر تا روز حشر * گريهء تلخم كند سيراب اشك شور را
كى كند با صد تبسم زهر چشمى را بدل * عزتى زخمى كه فهمد لذت ناسور را
*
زين آتش سوزنده كه در چشم ترم سوخت * تا ديده گشودم پر و بال نظرم سوخت
گل را بچمن همنفس خار چو ديدم * بر خاطر آشفتهء بلبل جگرم سوخت
بگذار بمحرومى ديدار بسوزم * انگار كه محرم شدم و بال و پرم سوخت
در ديده باميد تماشاى رخت بود * نورى كه ز تاب نگهت در بصرم سوخت
خود عزتى از دورى او سوخته بودم * نزديك چو گشتم بطريق دگرم سوخت
*
هر شعله كه رخسار بتان در جگر انداخت * اشك آمد و در خانهء مژگان تر انداخت
مژگان سيهى ديد بسويم كه نگاهش * اجزاى وجودم همه از يكدگر انداخت
برخاست نسيمى ز گلستان جمالى * آتش بدل بلبل خونينجگر انداخت
بودم ز تمناى بتان پاى بدامان * شوق سر كوى دگرم دربدر انداخت
نوميدى دل بيش شد از سستى طالع * تا كار باميد دعاى سحر انداخت
*
ناتوان عشق هرگز راحت از بستر نديد * شعله غير از كاهش هستى ز خاكستر نديد
آشيانش رونق حسرت فزايد چون قفس * مرغ اين گلزار پروازى ز بال و پر نديد
نشأهء ديدار ساقى رونق مستى شكست * هيچكس بويى ز مى در شيشه و ساغر نديد
آنچه چشم از حسرت خاشاك راهش مىكشد * سينهام از اشتياق كاوش خنجر نديد
تا نفس در گلشن دل نايب باد صباست * جيب و دامن را تهى از شعله و اخگر نديد
عزتى بردار از چشم آستين بس ناخوش است * چهرهء عاشق كه از خون جگر زيور نديد
*
آنكه مىبوسد لب جانان لب جامست و بس * ساغر مى در حريم وصل خودكامست و بس
خوشمزاجان بىمى صافى جهان بر هم زنند * رونق دير مغان از دُردىآشامست و بس