چشم مكافات ز عالم مپوش * تا همه آيند ز مستى به هوش
آب بريز اين كرهء خاك را * خاكنشين كن همه افلاك را
پردهء شب را برخ روز كش * دود ز خورشيد جهانسوز كش
گرد تن از چهرهء جان پاك ساز * جامهء هستى جهان چاك ساز
هفت فلك را ز هم افگن جدا * شش جهت از قيد جهان كن رها
نه ورق چرخ بهفت آب شوى * از قلم و لوح مكن گفتوگوى
عالم مطلق ز سر ايجاد كن * ملك كهن را ز نو آباد كن
تا ز پس پرده نظاره كنند * آرزوى عمر دوباره كنند
پيش تو آيند همه عذرخواه * نامه سيه كرده ز نقش گناه
( از مثنوى مصدر الآثار )
چرا نشكفد دل ز باد خزان * درين فصل گل مىكند زعفران
درختان رسيدند در باغ مست * چو نرگس همه جام زرين بدست
رخ شاهدان چمن گشته زرد * كه باد خزان مىكشد آه سرد
چرا مىكشد بلبل از باغ رخت * كم از برگ گل نيست برگ درخت
چنان كرده رنگين چمن را خزان * كه طاووس صد داغ دارد از آن
تماشائيان را چو مهمان كند * ز برگ درختان چراغان كند
شده اين چراغان بهار خزان * چراغان روزست كار خزان
ز عكس مى و پرتو هر چراغ * چو قوس قزح شد خيابان باغ
نبيند كسى در رياض جهان * بهار زمستان به غير خزان
ولى از لب جوى بلبل شنيد * كه درس گلستان به آخر رسيد
خزان هم ز تحرير اين نامه ماند * ورق رفت و در دست او خامه ماند
بيا ساقى از خواندن اين كتاب * ورق را بگردان چو جام شراب
دواتى بدستم ده از جام مى * كه فصلى نويسم ز سرماى دى . . .
( از مثنوى ميخانه )
اى ز رويت آفتاب اندر كنار آيينه را * وز خط سبز تو خرم روزگار آيينه را
من نمىدانم كه چون خواهى جمال خويش ديد * آب از عكس خطت شد موجوار آيينه را