پيوسته چراگاه تو از چون و چرا بود * از گلشن بىچون و چرا رنگ نديدى
يك صبحدم از ديده سرشكى نفشاندى * از برگ گل خويش گلابى نكشيدى
چون صورت ديوار درين خانه شدى محو * دنبالهء يوسف چو زليخا ندويدى
گرديد ز دندان تو دندانه لب جام * يك بار لب خود ز ندامت نگزيدى
از زنگ قساوت دل خود را نزدودى * جز سبزهء بيگانه ازين باغ نچيدى
از بار تواضع قد افلاك دوتا ماند * وز كبر تو يك ره چو مه نو نخميدى
ايام خزان چون شوى اى دانه برومند * از خاك چو در فصل بهاران ندميدى
در پختن سودا شب و روز تو سرآمد * زين ديگ بجز زهر ندامت نچشيدى
از شوق شكر مور برآورد پر و بال * صائب تو درين عالم خاكى چه خزيدى
*
رخصت بوسه اگر از لب جامى دارى * تلخ منشين كه عجب عيش مدامى دارى
بستهاى در گره از سادهدلى دوزخ را * در سر خود اگر انديشهء خامى دارى
اى عقيق از من لبتشنه فراموش مباش * كه درين دايره امروز تو نامى دارى
برخورى ز آن لب ميگون كه چو صهباى صبوح * در رگ و ريشهء جان طرفه خرامى دارى
اگر از داغ جنون يافتهاى مهر قبول * چشم بد دور كه خوش ماه تمامى دارى
صائب اين آن غزل حافظ مشكيننفس است * « بشنو اى خواجه اگر زآنكه مشامى دارى »
*
اگر دل از علائق كنده باشى * به منزل بار خود افگنده باشى
چنان گرم از بساط خاك بگذر * كه شمع مردم آينده باشى
همينجا صلح كن با ما ، چه لازم * كه در محشر ز ما شرمنده باشى
فلكها را توانى پشت سر ديد * بنور عشق اگر دلزنده باشى
مكن چون صبحدم در فيض تقصير * كه دايم با لب پرخنده باشى